› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1951

به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه مدشواری میانه

به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم

فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم

ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه

رمیده‌گیر رمیدن ز آهوان حرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآثار انس ← نشانه‌هایِ الفت و دوستیآهوان حرم ← آهوهایِ حرم، پاک و محترمرمیده‌گیر ← فراری و گریزان فرض کن

به خوان عهد و وفا خلق خاک می‌لیسند

نماند نام نمک بسکه شد غذای قسم

خاک می‌لیسند ← فروتنانه نیازمندندخوان عهد ← سفرۀ پیمان و وفاغذای قسم ← خوردنِ سوگند؛ بی‌ارزش شدنِ قسم

علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاه

دمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم

سخن اگر گهر است انفعال گویایی‌ست

خموش باش که آب گهر نگردد کم

آب گهر ← آبِ گوهر؛ درخششِ مروارید

خیال خلد تو زاهد طویله آرایی‌ست

خری رها کن اگر بایدت شدن آدم

خری رها کن ← خری را کنار بگذار؛ از جهل درآخلد ← بهشت

بسا گزند که تریاق در بغل دارد

زبان سنگ تری خشکیش بود مرهم

تری ← رطوبت؛ اینجا زخمِ ترتریاق ← پادزهرزبان سنگ ← لبهٔ سنگ؛ تیغِ سنگ

مزاج خودشکن آزار کس نمی‌خواهد

کم است ریزش خون تیغ را ز ریزش دم

ریزش دم ← چکیدنِ خون؛ خون‌ریزیمزاج خودشکن ← طبعِ خودآزار و فروتن

غبار حاجت ما طرف دامنی نگرفت

یقین شد اینکه بلند است آستان‌کرم

آستان‌کرم ← آستانۀ بخششطرف دامنی ← کنارۀ دامن؛ پناهغبار حاجت ← گردِ نیاز و التماس

خجالت است خرابات فرصت هستی

قدح زنید حریفان همین به جبههٔ نم

به خط جادهٔ پرگار رفته‌ایم همه

چو سبحه پیش و پس اینجا گذشته است ز هم

به یاد وصل که لبریز حسرتی بیدل

که از نم مژه‌ات ناله می‌چکد چو قلم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗