› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 912

گر شور مستی‌ام کند اندیشه گردباد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه شهگردباددشواری دشوارتر

گر شور مستی‌ام کند اندیشه گردباد

درگردش قدح شکند شیشه گردباد

از رشک وحشتی که گرفته‌ست دامنم

ترسم به پای خوبش زند تیشه گردباد

شور جهان ترانهٔ دود دماغ کیست

صد دشت و در تنیده به یک ربشه گردباد

جولان شوق باک ندارد ز خار و خس

مشکل ز پیش پا کند اندیشه گردباد

نخل جنون علم کش باغ و بهار نیست

سر برنمی‌کشد مگر از بیشه گردباد

هرجا نشان دهند ز سرگشتگان عشق

پیچد به من ز غیرت هم پیشه گردباد

بیدل در این حدیقه نشد جز من آشکار

سرگشتگی نهال وگل ریشه گردباد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
خار
تیغِ گیاه؛ نمادِ رنج، حقارت و همراهِ ناگزیرِ گل.
ریشه
بنِ گیاه؛ نمادِ اصل، بنیاد و تعلقِ پای‌بندکننده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗