دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1721
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
چون شیشه زین کدو مطلب زینهار مغز
راحت کند به سختی ایام نرمخو
از استخوان به خویش برآرد حصار مغز
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداستخوان ← استخوان جمجمهحصار مغز ← حفاظ و پوستهٔ مغزنرمخو ← خوشخلق و نرمطبع
ذوق جفا ز طینت خاصان نمیرود
چون پوست مشکل است دهد آشکار مغز
سرها ز بس فشردهٔ افسون وحشت است
چون نارگیل میکند از خود کنار مغز
افسون وحشت ← سحر و افسون ترسنارگیل ← نارگیل با مغز جدا از پوستکنار مغز ← جدا و دور شدن مغز
نقد است انتقام شکفتن در این چمن
جوش شکوفه میکشد از شاخسار مغز
انتقام شکفتن ← تلافی و نتیجهٔ شکوفاییشاخسار مغز ← شاخههای درخت ذهننقد است ← آماده و نقد است
از بس که دیده در ره تیر تو دوختیم
چون استخوان سفید شد از انتظار مغز
ناصح مکش ترانهٔ عبرت به گوش من
دارم سری که کاشته در پنبهزار مغز
ناز سبو به سرخوشی باده میکشند
آتش به پوست زن که نیاید به کار مغز
عمریست آسمان به هوا چرخ میزند
گردش نرفت از این سر بیاعتبار مغز
بیمعرفت به فتوی تحقیق کشتنی است
از هر سری که مغز ندارد برآر مغز
برآر مغز ← مغز را بیرون آربیمعرفت ← نادان و بیشناختفتوی تحقیق ← حکم حقیقتجویی
کو سر که فال عشرت سامان زند کسی
نبود حباب قابل یک قطرهوار مغز
حباب ← حباب آب؛ پوچ و سستفال عشرت ← قصد و پیشبینی عیشقطرهوار مغز ← مغزی به اندازهٔ یک قطره
بیدل دماغ سوختهٔ طرز فکر را
مانند نال خامه دمد تار تار مغز
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- هوا
- هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- اعتبار
- ارج و آبرو؛ کنایه از بیبنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
غزلهای مرتبط