› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 699

همچو شبنم ادب آیینه زدودن بوده‌ست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ودنبودهستردیف بوده ستدشواری دشوار

همچو شبنم ادب آیینه زدودن بوده‌ست

به هم آوردن خود چشم گشودن بوده‌ست

به خیالات مبالید که چون پرتو شمع

کاستن توأم اقبال فزودن بوده‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقبال ← بخت و خوش‌بختیخیالات ← تصورات واهی و پندارهامبالید ← فخر مکنید؛ بالیدن نکنیدپرتو شمع ← نور شمع؛ روشنی ناپایدارکاستن ← کم شدن؛ کاسته شدن

مزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید

تخم‌هایی که هوس کاشت درودن بوده‌ست

آتش زده ← سوخته؛ بر آتش نهادهدرودن ← درو کردن؛ برداشتن محصولسیراب کنید ← آب دهید؛ سیراب سازیدمزرع کاغذ ← کشتزار کاغذین؛ مزرعهٔ فناپذیرهوس ← میل ناپایدار و هوس‌آلود

کم و بیش آبله سامان تلاش هوسیم

دسترنج همه کس درخور سودن بوده‌ست

آبله سامان ← با سامان آبله‌گون؛ ناقص و رنجوردسترنج ← حاصل زحمت و رنجسودن ← ساییدن؛ فرسودن

غفلت آیینهٔ تحقیق جهان روشن کرد

آنچه ما زنگ شمردیم زدودن بوده‌ست

آیینهٔ تحقیق ← آینهٔ حقیقت‌جوییزدودن ← پاک کردن؛ ستردنزنگ ← تیرگی و زنگ آینهغفلت ← بی‌خبری؛ ناآگاهی عرفانی

سرمه انشایی خط پرده‌در معنی‌هاست

خامشی نغمهٔ اسرار سرودن بوده‌ست

خامشی ← سکوت؛ خاموشیسرمه انشایی ← سرمهٔ نوشته‌گون؛ خط سرمه‌مانندنغمهٔ اسرار ← آهنگ رازهاپرده‌در ← پرده‌درنده؛ فاش‌کننده

موج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر

خم دوش مژه از بار غنودَن بوده‌ست

اندوه گهر ← غم گوهر؛ بار گران گوهرخم دوش ← خمیدگی شانه از سنگینیغنودَن ← خفتن؛ آسودنمژه ← مژه؛ جای بار اشک

با همه جهل رسا در حق دانایی خویش

حرف پوچی که نداریم ستودن بوده‌ست

جهل رسا ← نادانی کامل و رساحرف پوچی ← سخن پوچ و بی‌مایهدانایی خویش ← خود را دانا پنداشتنستودن ← ستایش کردن

زین کمالی که خجالت‌کش صد نقصان است

جز نهفتن چه سزاوار نمودن بوده‌ست

غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد

سر فکندن به زمین گوی ربودن بوده‌ست

تا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر

ملک جاوید بقا هیچ نبودن بوده‌ست

ساز بزم عدمم لیک نوایی که مراست

نام بیدل ز لب یار شنودن بوده‌ست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗