دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 251
به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما
به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما
بهار رفت که این خار و خس شد آینهٔ ما
به حکم عجز نکردیم اقتباس تعین
همین مقابل مور و مگس شد آینهٔ ما
به باد سعی جنون رفت رنگ جوهر تسکین
چنین که تاخت که نعل فرس شد آینهٔ ما؟
فغان که بوی حضوری نبرد کوشش فطرت
چوصبح طعمهٔ زنگ نفس شد آینهٔ ما
به کام دل مژه نگشود سرگرانی حیرت
ز ناتمامی صیقل قفس شد آینهٔ ما
گذشت محمل ناز که از سواد تحیر؟
که عمرهاست شکست جرس شد آینهٔ ما
به فهم راز تو بیدل چه ممکن اسث رسیدن
همین بس است که تمثالرس شد آینهٔ ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآینهٔ ما ← آینهٔ ادراکِ ماتمثالرس ← به صورت و نقش رسیدهفهم راز ← دریافتِ سرِّ تو
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- باد
- وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
- الفت
- انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دلها.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
غزلهای مرتبط