› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1740

زندگی محروم تکرار‌ست و بس

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه ارستوبسردیف و بسدشواری دشوارتر

زندگی محروم تکرار‌ست و بس

چون شرر این جلوه یک بارست و بس

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجلوه ← نمود و ظهورشرر ← جرقهٔ کوتاه‌عمر

از عدم جویید صبح ای عاقلان

عالمی اینجا شب تارست و بس

صبح ← روشنایی و بیداریعاقلان ← خردمندانعدم ← نیستی و نیست‌بودن

از ضعیفی بر رخ تصویر ما

رنگ اگر گل می‌کند بارست و بس

غفلت ما پردهٔ بیگانگی‌ست

محرمان را غیر هم بارست و بس

غفلت ← بی‌خبری و سهومحرمان ← اهل راز و محرم

کیست تا فهمد زبان عجز ما

ناله اینجا نبض بیمار‌ست و بس

عجز ← ناتوانی و درماندگیناله ← شیون و فریاد درد

نیست آفاق از دل سنگین تهی

هر کجا رفتیم کهسارست و بس

از شکست شیشهٔ دل‌ها مپرس

ششجهت یک نیشتر زار‌ست و بس

ششجهت ← شش سوی عالم؛ همهٔ فضاشکست ← شکستگی و آسیبشیشهٔ دل‌ها ← دل‌های شکننده چون شیشه

در تحیر لذت دیدار کو

دیدهٔ آیینه بیدار‌ست و بس

تحیر ← سرگشتگی و حیرانیدیدهٔ آیینه ← چشم همیشه باز آینهلذت دیدار ← لذت دیدن محبوب

اختلاط خلق نبود بی‌گزند

بزم صحبت حلقهٔ مار‌ست و بس

اختلاط خلق ← آمیزش با مردمبزم صحبت ← مجلس گفت‌وگو

چون حباب از شیخی زاهد مپرس

این سر بی‌مغز دستار‌ست و بس

حباب ← حباب آب؛ پوچ و توخالیزاهد ← پارسای ظاهریسر بی‌مغز ← سر تهی از خردشیخی ← شیخ‌بودن و زعامت

ای سرت چون شعله پر باد غرور

اینکه گردن می‌کشی، دار‌ست و بس

باد غرور ← باد تکبر و خودبینیشعله ← آتش سوزانگردن می‌کشی ← گردنکشی و تکبر می‌کنی

بیدل از زندانیان الفتیم

بوی گل را رنگ، دیوارست و بس

بوی گل ← رایحهٔ گلرنگ ← نمود رنگی؛ حجاب ظاهر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗