دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2240
ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم
ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم
به یک پا چو شمع ایستاده است رنگم
دلی دارم آزادی امکان ندارد
ز مینا چو دست پری زیر سنگم
نفس دستگاهم مپرس از کدورت
چو آیینه آبیست تکلیف رنگم
چه سازم به افسون فرصت شماری
چو عزم شرر در فشار درنگم
کشم تا کجا خجلت نارسایی
به پا تیشه زن چون سراپای لنگم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتیشه ← تبر کوچکخجلت ← شرمساریسراپای لنگم ← سرتاسر لنگمنارسایی ← ناتمامی و قصور
ز موهومیم تا به آثار عنقا
تفاوت همین بس که نام است ننگم
آثار ← نشانههاعنقا ← سیمرغ؛ ناموجودموهومیم ← پنداری بودن منننگم ← ننگ من
به تحقیق ره بردم از وهم هستی
به کیفیت می رسانید بنگم
بهاری کز آن جلوه رنگی ندارد
گلش میدهد می به داغ پلنگم
به دریوزهٔ گرد دامان نازش
اگرکفگشایم دمد گل ز چنگم
دریوزهٔ ← گدایینازش ← ناز اوگرد دامان ← غبار دامن
ز گیسو نیاید فسون نگاهش
تو از هند مگذر که من در فرنگم
فرنگم ← در فرنگم؛ دیار غربفسون ← افسون و جادوهند ← هندوستانگیسو ← زلف
دلم کارگاه چه میناست بیدل
جرس بسته عبرت به دوش ترنگم
ترنگم ← طنین و شیشهٔ صدادارمجرس ← زنگولهعبرت ← پند و عبرتکارگاه ← کارخانه و محل ساخت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- نام
- نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
غزلهای مرتبط