› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 292

بی‌دماغی با نشاط از بس که دارد جنگ‌ها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگهادشواری نسبتاً آسان

بی‌دماغی با نشاط از بس که دارد جنگ‌ها

باده گردانده‌ست بر روی حریفان رنگ‌ها

غافلند ارباب جاه از پستی اقبال خویش

زیر پا بوده‌ست صدرآرایی اورنگ‌ها

وادی عشق است اینجا منزل دیگر کجاست

جز نفس در آبله دزدیدن فرسنگ‌ها

بی‌نیازی از تمیز کفر و دین آزاد بود

از کجا جوشید یارب اختراع ننگ‌ها

زاهدان، از شانه پاس ریش باید داشتن‌!

داء ثعلب بی‌پیامی نیست زین سر چنگ‌ها

تا نفس باقی‌ست باید با کدورت ساختن

در کمین آینه آبی‌ست وقف زنگ‌ها

چرب و نرمی هرچه باشد مغتنم باید شمرد

آب و روغن چون پر طاووس دارد رنگ‌ها

هرچه از تحقیق خوانی بشنو و خاموش باش

ساز ما بیرون تار افکنده است آهنگ‌ها

آخر این کهسار یک آیینه دل خواهد شدن

شیشه افتاده‌ست در فکر شکست سنگ‌ها

بیدل اسباب طرب تنبیه آگاهی‌ست، لیک

انجمن پر غافل است از گوشمال چنگ‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗