› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2704

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه نگنگیریردیف نگیریدشواری نسبتاً آسان

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری

فضای مشرب دل حیرت‌ست تنگ نگیری

خم نگین نخورد نام بی‌نیازی همت

حذر که راه سبکتازبت به سنگ نگیری

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌نیازی همت ← استغنای بلندهمتیخم نگین ← گودی نگین انگشترسبکتازبت ← تندروی بی‌پروای توسنگ نگیری ← به مانع برنخور

قفای زانوی انجام اگر دهند نشانت

وطن به سایهٔ دیوار نام و ننگ نگیری

انجام ← پایان و نتیجهقفای زانوی ← پشت زانو؛ تکیه‌گاهنام و ننگ ← آبرو و رسوایی

به وحشتی ز تعلق برآ که چون پر عنقا

مصورت کند ایجاد نقش و رنگ نگیری

مصورت کند ← صورت و شکل دهدنقش و رنگ ← ظاهر و رنگ‌آمیزیوحشتی ز تعلق ← گریز از وابستگیپر عنقا ← بال سیمرغ افسانه‌ای

اگر به بوی دل خسته تر کنند دماغت

گلی دگر که ندارد جهان به چنگ نگیری

زده‌ست عشق تو سنگی به شیشه خانهٔ رنگم

ز خود برآمدنم را کم از ترنگ نگیری

ترنگ ← آوای شکستن شیشهز خود برآمدنم ← از خود بیرون آمدنمشیشه خانهٔ رنگم ← خانهٔ شیشه‌ای رنگین من

چو دین و دل که به مستی نشد مسخر چشمت

به ساغری که گرفتی چرا فرنگ نگیری

کسی نبرد سلامت ز آه سوخته جانان

ز خود سری سر این کوچهٔ تفنگ نگیری

خطی‌ست جلوه‌گر از پردهٔ منقش دیبا

که زینهار به بازی دم پلنگ نگیری

خطی‌ست ← نشان و نوشته‌ای استدم پلنگ ← دم خطرناک پلنگزینهار ← زنهار؛ هشدارپردهٔ منقش دیبا ← پارچهٔ ابریشمی نقش‌دار

مبند محمل امروز بر تصور فردا

طرب شتاب ندارد تو گر درنگ نگیری

به عشق اگر شوی آگه ز خواب راحت بیدل

عجب که بالش ناز از پر خدنگ نگیری

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗