› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2460

نسزد زجوهرفطرتت به جنون شبهه وشک زدن

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه کزدنردیف زدندشواری نسبتاً آسان

نسزد زجوهرفطرتت به جنون شبهه وشک زدن

چو نفس جریدهٔ ماو من به هوس نوشتن و حک زدن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجریدهٔ ماو من ← دفتر ثبت من و ماحک زدن ← تراشیدن و پاک‌کردن نوشتهزجوهرفطرتت ← از گوهر سرشت توشبهه وشک زدن ← ایجاد شبهه و تردید

به بساط جرعه‌کشان تو، غم نقل و باده که می‌کشد

که توان ز حرف تبسمت به هزار پسته نمک زدن

جرعه‌کشان ← میگساران؛ پیاله‌نوشانحرف تبسمت ← سخن لبخند؛ نمک لبخندتنقل و باده ← شیرینی و شراب مجلسپسته نمک زدن ← با نمک خنده‌ات پسته را چاشنی دادن

چه ظهور گرد سپاه تو چه خفا تغافل جاه تو

به گشاد و بست نگاه تو در راز ملک و ملک زدن

به جهان رنگ فنا اثر غم امتحان دگر مبر

بر محرمان ستم است اگر زرگل رسد به محک زدن

جهان رنگ ← دنیای ظاهر و رنگزرگل ← زر ناب؛ گل زرین خلوصمحرمان ← اهل راز و محرم حقیقتمحک زدن ← با سنگ محک آزمودن

تو شه قلمرو عزتی چه جنون ز طبع تو جوش زد

که درند جیب تعیّنت غم پینه بر کپنک زدن

تعیّنت ← تشخص و هستی متعین توپینه بر کپنک زدن ← وصله بر جامهٔ درویشانه زدنکپنک ← بالاپوش نمدین چوپانی

ز مزاج پیچش خلق دون خجل است طعنه‌گر فنون

نشوی جراحت مرده را هوس آزمای‌کلک زدن

آزمای‌کلک زدن ← با قلم آزمودن؛ نیش قلم زدنطعنه‌گر فنون ← طعنه‌زن هنرها و دانش‌هاپیچش خلق دون ← کجی خوی مردم پست

اثر دماغ رعونتت شده رنگ پستی دولتت

به کجاست گوشهٔ زانویی که توان علم به فلک زدن

رعونتت ← خودبینی و تکبر تورنگ پستی دولتت ← نشان فرومایگی اقبال توعلم به فلک زدن ← پرچم بر آسمان زدن؛ دعوی برتریگوشهٔ زانویی ← کنج زانو؛ گوشهٔ فروتنی

بگذر ز حاصل مدعا که به حکم فرصت بی‌بقا

چمن است بر سر زخم ما گل انتظار گزک زدن

پی وهم هرزه عنان مدو به سراب غرق گمان مشو

ز شنای بحر گمان مرو به خیال باطل حک زدن

حذر ای حسود جنون حسب که به حکم آگهی ادب

مثلی که بیدل ما زند به تو نیست کم ز کتک زدن

جنون حسب ← دیوانگی فخر نسب و حسبمثلی که بیدل ما زند ← مثلی که بیدل بر تو زندکتک زدن ← ضرب و تنبیه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗