› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1388

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لمیزندردیف می زنددشواری درآمدنی

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند

رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می‌زند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتابیده شد ← تاب داده و ریسیده شدسعی اکمل ← کوششِ کامل‌ترینفطرت ← سرشتِ ازلیمعاد ← بازگشت و آخرتمغزل ← دوکِ ریسندگی

نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیست

مست و مخمورش قدح از چشم احول می‌زند

نشئهٔ تحقیق ← سُکرِ دریافتِ حقیقتچشم احول ← چشمِ لوچ و دوبین

خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث بورپا

این نیستان آتشی دارد به مخمل می‌زند

بورپا ← بوریا، حصیرِ فقیرانهمخمل ← پارچهٔ نرمِ مخملیمنعم مکن ← بازمدار، منع مکننیستان ← نی‌زار

ای بسا شیخی که ارشادش دلیل گمرهی‌ست

غول اکثر راه خلق از شمع و مشعل می‌زند

ارشادش ← راهنمایی‌اشغول ← دیوِ راه‌زنِ بیابانمشعل ← مشعل، چراغِ گمراه‌کننده

طینت ظالم همان آمادهٔ ظلم است و بس

نشتر از رگ‌گر شود فارغ به دنبل می‌زند

دنبل ← دمل، آبسهطینت ← سرشت و خمیرهنشتر ← نیشتر، تیغِ رگ‌زنی

چاره در تدبیر ما بیچارگان خون می‌خورد

پیشتر از دردسر سودن به صندل می‌زند

بیچارگان ← ناتوانانخون می‌خورد ← رنج می‌دهد، نابود می‌کندسودن ← مالیدنصندل ← صندل، دارویِ مالیدنیِ سردرد

درد دل پیدا کنید از ننگ عصیان وارهید

با نمک چون جوش زد می جام در خل می‌زند

خل ← سرکهمی جام ← شرابِ جامننگ عصیان ← شرمِ نافرمانی و گناهوارهید ← رهایی یابید

بر مآل کار تا چشم که را روشن کنند

شمع در هر انجمن آیینه صیقل می‌زند

بس که جوش حرص برد از خلق آثار تمیز

امتحان طاس ناخن بر سر کل می‌زند

ترک دعوی کن که در اقلیم گیر و دار فقر

کوس قدرت پای لنگ و پنجهٔ شل می‌زند

جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساند

همّتت پست است بیدل کی بر این تل می‌زند

تل ← تپهٔ پستِ جاهجاه دنیا ← مقام و شوکتِ دنیاهمّتت ← همت و بلندنظری‌اتپشت پا ← پس‌زدن و خوارشمردن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗