› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1529

آه نومیدم کجا تأثیر من پیدا شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرمنپیداشودردیف من پیدا شوددشواری دشوارتر

آه نومیدم کجا تأثیر من پیدا شود

خاک‌گردم تا نشان تیر من پیدا شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآه نومیدم ← آه ناامید منخاک‌گردم ← غبار خاک شومنشان تیر ← هدف و اثر تیر

صد گلو بندد جنون چون حلقه در پهلوی هم

تا صدای بسمل از زنجیر من پیدا شود

رنگ‌ها گم کرده‌ام در خامهٔ نقاش عجز

خار پایی گر کشی تصویر من پیدا شود

چون حیا شوخی ندارد جوهر ایجاد من

بر عرق زن تا گل تعمیر من پیدا شود

نیست جز قطع تعلق حسرت عریانی‌ام

جوهری می‌خواهم از شمشیر من پیدا شود

در کتاب اعتبارم یک قلم حرف مگوست

گر نفس دزدد کسی تقریر من پیدا شود

تقریر من ← بیان و گفتار منحرف مگوست ← سراسر ناگفتنی و خاموش استنفس دزدد ← سخن بدزدد؛ پنهان بازگویدکتاب اعتبارم ← دفتر اعتبار و آبروی من

می‌گذارد بر دماغ یک جهان معنی قدم

لغزشی کز خامهٔ تحریر من پیدا شود

خامهٔ تحریر ← قلم نوشتندماغ ← ذهن و مشامِ فهملغزشی ← حرکت و خطای قلمیک جهان معنی ← جهانی از معنا

صفحهٔ کاغذ ندارد تاب جولان شرار

آه از آن دشتی‌کزو نخجیر من پیدا شود

تاب جولان ← تحملِ جولان و تاختدشتی‌کزو ← دشتی که از آنشرار ← جرقه و اخگرنخجیر ← شکار

بوتهٔ دیگر نمی‌خواهد گداز وهم و ظن

می به ساغر ریز تا اکسیر من پیدا شود

در خیال او بهار افسانه‌ای سر کرده‌ام

باش تا خواب گل از تعبیر من پیدا شود

عمر‌ها شد بیدل احرام صبوحی بسته‌ام

کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود

احرام صبوحی ← احرامِ بادهٔ صبحگاهیخط پیمانه ← خط جام؛ نشانهٔ پیمانشبگیر ← حرکت سحری؛ سحرخیزصبوحی ← شراب صبح
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗