دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 550
خودگدازی نمِکیفیت صهبای من است
خودگدازی نمِکیفیت صهبای من است
خالی از خویش شدن صورت مینای من است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخالی از خویش ← تهی شدن از خودخودگدازی ← گداختن و سوختنِ خودصهبای من ← شرابِ مننمِکیفیت ← تری و اثرِ حال
عبرتم، سیر سراغم همه جا نتوانکردن
چشم بر خاک نظر دوخته، جویای من است
جویای من ← جویندهٔ منخاک نظر ← خاکِ نگاه؛ فرودِ چشمسیر سراغم ← جستوجوی نشانِ منعبرتم ← من خود عبرتم
ساز گم گشته گیام، این همه توفان دارد
شور آفاق، صدای پر عنقای من است
توفان ← طوفانشور آفاق ← غوغای جهانهاگم گشته گیام ← گمگشتگی و سرگشتگیام
همچو داغ از جگر سوختگان میجوشم
شعله هر جا مژهای گرم کند جای من است
نتوان با همه وحشت ز سر درد گذشت
فال اشکی که زند آبله در پای من است
فرصت رفته به سعی املم میخندد
چشمکِ برق همان ابروی ایمای من است
فرصت رفته ← زمانِ ازدسترفتهچشمکِ برق ← چشمکِ آذرخش
تخم اشکی بهکف پایکسی خواهم ریخت
آرزو مژده دِهِ اوج ثریای من است
بهکف پایکسی ← به کفِ پایِ کسیتخم اشکی ← دانهای از اشکمژده دِهِ ← مژدهدهنده
اگر این است سر و برگ نمود هستی
داغ امروز من، آیینهٔ فردای من است
سجده محملکش صد قافله عجز است اینجا
اشک بیپا و سرم، در سر من پای من است
نیستم جرعهکش درد کدورت بیدل
چون گهر صافی دل بادهٔ مینای من است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط