› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 900

نداشت دیده من بی‌تو تاب خندهٔ صبح

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابخندهٔصبحردیف خنده صبحدشواری میانه

نداشت دیده من بی‌تو تاب خندهٔ صبح

ز اشک داد چو شبنم جواب خندهٔ صبح

تبسم گل زخم جگر نمک دارد

قیامتی است نهان در نقاب خندهٔ صبح

نوشته‌اند دبیران دفتر نیرنگ

به روزنامچهٔ گل حساب خندهٔ صبح

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحساب ← شمار و ثبتدبیران ← نویسندگاندفتر نیرنگ ← دفتر فریبروزنامچهٔ گل ← دفتر روزانهٔ گل

درین قلمرو وحشت‌کجاست فرصت عیش

مگر کشی نفسی در رکاب خندهٔ صبح

رکاب ← همراهی و پیرویفرصت عیش ← مجال شادینفسی ← دمی

نشاط خسته‌دلان بین و سیر ماتم کن

که هیچ گریه نیرزد به آب خندهٔ صبح

خسته‌دلان ← دل‌شکستگانسیر ماتم ← تماشای عزانشاط ← شادمانی

چه جلوه‌ام که ز فیض شکسته رنگی یأس

کشیده‌اند به روبم نقاب خندهٔ صبح

به حال زخم دلم‌کس نسوخت غیر از داغ

جز آفتاب که باشد کتاب خندهٔ صبح

داغ ← نشان سوختگینسوخت ← همدردی نکردکتاب خندهٔ ← دفتر خندهٔ

به غیر شبنم اشک از بهار عمر نماند

بجاست نقطهٔ چند ازکتاب خندهٔ صبح

به عیش نیم نفس گر کشی مباش ایمن

که می‌کشند ز شبنم‌گلاب خندهٔ صبح

شبنم‌گلاب ← گلاب از شبنمعیش ← خوشیمی‌کشند ← می‌گیرند و می‌فشارندنیم نفس ← نیم‌دم

گمان مبر من و فرصت‌پرستی آمال

که شسته‌ام دو جهان را به آب خندهٔ صبح

آمال ← آرزوهادو جهان ← دنیا و آخرتشسته‌ام ← شسته‌ام و رها کرده‌امفرصت‌پرستی ← چسبیدن به فرصت

درین چمن که امید نشاط نومیدی‌ست

ز رنگ باخته دارم سراب خندهٔ صبح

غبار رفته به بادم نفس‌شمار بقاست

به من کنید عزیزان خطاب خندهٔ صبح

رسید نشئهٔ پیری چه خفته‌ای بیدل

به گریه زن قدحی از شراب خندهٔ صبح

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗