باز بیتابیام احرام چه در میبندد
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
کز غبارم نفس صبح کمر میبندد
فکر جولان همه تشویش عبارت سازی ست
فطرت آبله مضمون دگر میبندد
غیر دل گوشهٔ امنی که توان یافت کجاست
به چه امید نفس رخت سفر میبندد
عرض جوهر ندهی، بیحسدی نیست فلک
ورنه چون آینه دستت به هنرمیبندد
نی دلیل است که این هرزه درایان طلب
بال و پر ریختن ناله شکر میبندد
ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجا
آسمان سنگ به دامان شرر میبندد
وحشت عمر کمین شیفتهٔ فرصت نیست
صبح از دامن افشانده نظر میبندد
تا به کی قصهٔ مستقبل و ماضی خواندن
باخبر باش که افسانه نظر میبندد
عجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد
آب درکسوت یاقوت جگر میبندد
کسب جمعیت دل تشنهٔ ضبط نفس است
تنگی قافیهٔ موج گهر میبندد
شمع این محفلم از داغ دلم نیست گزیر
آنچه در پا فکنم عجز به سر میبندد
نالهام داغ شد از بی اثریها بیدل
تیغ چون منفعل افتاد سپر میبندد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.