› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1120

فسردگی‌های ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه اننگیردردیف نگیرددشواری میانه

فسردگی‌های ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتوفان نوای عشقم ← طغیانِ آوازِ عشقِ منخموشی از من زبان نگیرد ← خاموشی مرا لال نکندعنان نگیرد ← مهار نکند؛ بازنداردفسردگی‌های ساز امکان ← سردی و خاموشیِ جهان

ز دستگاه جهان صورت نی‌ام خجالت کش کدورت

چو آینه دست بی‌نیازان ز هر چه گیرد زبان نگیرد

سماجت است اینکه عالمی را به سر فکنده‌ست خاک ذلّت

سبک نگردد به چشم مردم کسی که خود را گران نگیرد

خاک ذلّت ← خواری و زبونیسبک نگردد ← سبک‌بار و محترم نشودسماجت ← پافشاریِ سختگران نگیرد ← خود را بزرگ و سنگین نشمارد

ز دست رفته‌ست اختیارم، به پارسایی کشیده کارم

به ساز وحشت پری ندارم که دامنم آشیان نگیرد

به غیر وحشت به هیچ عنوان حضور راحت ندارد امکان

ز صید مطلب سراغ کم گیر اگر دلت زین جهان نگیرد

مناز بر مایهٔ تعیّن که کاروان متاع همّت

به چارسویی که خود فروشی رواج دارد دکان نگیرد

خود فروشی ← فروختنِ خویشتن؛ خودنماییدکان نگیرد ← رونق و دکان نیابدمایهٔ تعیّن ← سرمایهٔ هویت و حدودچارسویی ← بازارِ چهارسویکاروان متاع همّت ← قافلهٔ کالایِ عزم بلند

ز خود برآ تا رسد کمندت به کنگر قصر بی‌نیازی

به نردبان‌های چین دامن کسی ره آسمان نگیرد

ز خود برآ ← از خودی بیرون آینردبان‌های چین دامن ← نردبانِ گرفتارِ دنیاچین دامن ← چینِ دامن؛ گرفتاریِ تعلقکنگر قصر بی‌نیازی ← کنگرهٔ کاخِ استغنا

اگر به عزم گشاد کاری ز گوشه گیران مباش غافل

که تیر پرواز را نشاید دمی که بال از کمان نگیرد

بال از کمان نگیرد ← از کمان نیرو نگیردتیر پرواز ← تیرِ پرتاب‌شدهعزم گشاد کاری ← قصدِ گشایشِ کارگوشه گیران ← خلوت‌نشینان؛ عزلت‌گزینان

کج است طور بنای عالم تو نیز سرکن به کج ادایی

که شهرت وضع راستی‌ها چو حلقه‌ات بر سنان نگیرد

حلقه‌ات بر سنان ← حلقهٔ تو بر نوک نیزهطور بنای عالم ← شیوهٔ ساختمانِ جهانوضع راستی‌ها ← شیوهٔ راست‌روی‌هاکج ادایی ← رفتارِ کج؛ ناسازگاری با وضع

درآتش عشق تا نسوزی نظر به داغ وفا ندوزی

که از چراغ هوس فروزی تنور افسرده نان نگیرد

تنور افسرده ← تنورِ سرد و بی‌آتشداغ وفا ← نشانِ وفادارینان نگیرد ← نان نمی‌پزد؛ ثمر نمی‌دهدچراغ هوس ← شعلهٔ هوسِ زودگذر

فتاده‌ای را ز خاک بردار و یا مبر نام استطاعت

کسی چه‌گیرد ز ساز قدرت که دست واماندگان نگیرد

استطاعت ← توانایی و قدرتساز قدرت ← ابزار و دستگاهِ قدرتفتاده‌ای ← افتاده؛ درماندهواماندگان ← درماندگان؛ ازپاافتادگان

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل

که همّت آیینهٔ تعلٌق به دست دامن‌فشان نگیرد

دامن‌فشان ← از دنیا گسسته؛ پاک‌دامنفکر هستی ← اندیشهٔ وجودِ مادیهمّت آیینهٔ تعلٌق ← عزمِ گرفتارِ وابستگیوارستگان ← رسته‌ها از تعلق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗