› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 427

رفتن عمر ز رفتار نفس‌ها پیداست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه استدشواری میانه

رفتن عمر ز رفتار نفس‌ها پیداست

وحشت موج، تماشای خرام دریاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرفتار نفس‌ها ← آمدوشد دم‌هاوحشت موج ← هول موج

گردبادی که به خود دود صفت می‌پیچد

نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست

دود صفت ← چون دودسینهٔ چاک ← سینهٔ شکافته

جوهر آینه افسرده ز قید وطن است

عکس را گرد سفر آب رخ نشو و نماست

آب رخ ← آبرو و درخششجوهر آینه ← ذات آینهقید وطن ← بند اقامتگرد سفر ← گرد راه‌پیمایی

ازگهر موج محال است تراود بیرون

گره تار نظر چشم حیا پیشهٔ ماست

تراود ← چکد و بیرون آیدگره تار نظر ← گره تار نگاه

قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوان کرد

بال اگر سلسله کوتاه کند ناله رساست

سررشتهٔ پرواز ← رشتهٔ پروازسلسله ← زنجیرطلب ← جست‌وجو

نرگس مست تو را در چمن حسن ادا

می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست

می شوخی ← شراب شوخینرگس مست ← چشم نرگس مستچمن حسن ← باغ زیبایی

بس که بی‌آبله گامی نشمردم به رهت

آب آیینه ز نقش قدمم چهره‌گشاست

بی‌آبله ← بی‌تاول

اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر

قد شمع از همه‌کس یک سر و گردن بالاست

آتش زدنم ← سوختن مناعتبار ← قدر و ارجقد شمع ← قامت شمع

ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم

عمرها شد چو گهر قطرهٔ من آبله‌پاست

جولان آبم ← جنبش آب من

هیچکس نیست زبان دان خیالم بیدل

نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست

نغمهٔ پرده دل ← آهنگ پردهٔ دل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗