› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2254

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یممدشواری دشوارتر

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم

من گوهر غلتان خودم اشک یتیمم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداشک یتیمم ← اشک تنها و بی‌کس منخواری ← ذلتعزت ← بزرگی و حرمتگوهر غلتان ← مروارید غلطان

دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا

طور ادبم سرمهٔ آوازکلیمم

سرمهٔ آوازکلیمم ← سرمه صدای کلیم؛ ادب موسی‌وارطور ادبم ← کوه طورِ ادب منفضولی ← دخالت بی‌جا

هر چند سر و برک متاع دگرم نیست

زین گرد نفس قافلهٔ ملک عظیمم

سر و برک ← دارایی و سامانقافلهٔ ملک ← کاروان پادشاهیمتاع دگرم ← کالای دیگریملک عظیمم ← پادشاهی بزرگ منگرد نفس ← غبار نفس

از نعمت بی‌خواست به کفران نتوان زد

محتاج نی‌ام لیک‌کریم است‌کریمم

بی‌خواست ← ناخواسته و بی‌طلبکفران ← ناسپاسی

از سایهٔ گم گشته مجویید سیاهی

شستندبه سر چشمهٔ‌خورشید گلیمم

سایهٔ گم گشته ← سایه ناپدیدچشمهٔ‌خورشید ← چشمه خورشیدگلیمم ← گلیم من

بالیدن من تا ندرد جامهٔ آفاق

باریکتر از ریشهٔ تحقیق جسیمم

بالیدن ← رشد و خودنماییجامهٔ آفاق ← جامه جهانجسیمم ← جسم منریشهٔ تحقیق ← ریشه پژوهش دقیق

چشمی نگشودم که به زخمی نتپیدم

عمری‌ست چو عبرت به همین کوچه مقیمم

عبرت ← پند و درسمقیمم ← ساکنمنتپیدم ← نلرزیدم

با تیغ طرف گشته‌ام از دست سلامت

چون شمع به هر جا سر خویش است غنیمم

از دست سلامت ← از سلامت روی‌گردانطرف گشته‌ام ← دشمن و مخالف شده‌امغنیمم ← غنیمت من

بی‌درد سری نیست سحر نیز درین باغ

صندل به جبین می‌وزد از دور نسیمم

چون خوشهٔ‌گندم چه دهم عرض تبسم

از خاک پیام‌آور دل‌های دو نیمم

خوشهٔ‌گندم ← خوشه گندمدل‌های دو نیمم ← دل‌های شکستهعرض تبسم ← اظهار لبخندپیام‌آور ← رساننده پیام

بیدل نی‌ام امروز خجالت‌کش هستی

چون چرخ سر افکندهٔ ادوار قدیمم

ادوار قدیمم ← گردش‌های کهن منخجالت‌کش ← شرمندهسر افکندهٔ ← سرافکنده
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗