› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1812

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نشدشواری دشوار

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش

خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخون طاقت ← نابودی شکیباییدندان بر جگر ← صبر سخت و دردناکشیونش ← شیون و فریادشهجران ← دوری معشوق

مزرعی کز اشک دردآلود من آتش دمید

ناله خیزد چون سپند از دانه‌های خرمنش

آتش دمید ← آتش رویید و برخاستدانه‌های خرمنش ← دانه‌های محصول آن مزرعسپند ← اسپند ترکنده در آتش

یک نگه بیش از شرار من هوس نگشود چشم

عالمی را کرد پنهان گرد از خود رفتنش

هر خمی زان زلف مشکین طاق مینای دلست

شانه را دست تصرف دور باد از دامنش

جنبش مژگان گرانی می‌کند بر عارضش

سایهٔ گیسو کبودی می‌رساند بر تنش

جنبش مژگان ← حرکت مژه‌هاعارضش ← گونه‌اشکبودی ← رنگ کبود سایهگرانی ← سنگینی

نقد عاشق از دو عالم قطع سودا کردن است

چون نگه ربطی ندارد دل به مژگان بستنش

دل به مژگان بستنش ← دل‌بستن به مژهقطع سودا ← بریدن معامله و دل‌کندننقد عاشق ← سرمایه و حقیقت عاشقی

عشق را با خانه پردازان آبادی چه کار؟

کرده‌اند این گنج از دل‌های ویران مسکنش

آبادی ← عمران و سامانخانه پردازان ← آبادکنندگان خانهدل‌های ویران ← دل‌های خراب‌شدهمسکنش ← جایگاه و خانه‌اش

خط مشکینی که در چشم جهان تاریک کرد

سرمه دارد چشم خورشید از غبار دامنش

خط مشکینی ← سبزهٔ مشک‌فام رخسرمه دارد ← سرمه می‌کشدغبار دامنش ← گرد دامنش

برمدار ای جست‌وجو دست از تپیدن‌های دل

این جرس راهی به منزل می‌گشاید شیونش

برمدار ← برمدار، دست مکشتپیدن‌های دل ← تپش‌های بی‌قرار دلجرس ← زنگ کاروانشیونش ← فریاد و ناله‌اش

ناتوانی پردهٔ اسرار مطلب‌ها مباد

ناله‌گاه عجز می‌گردد نگه پیراهنش

ناله‌گاه عجز ← جایگاه نالهٔ ناتوانینگه پیراهنش ← نگاه از پس پیراهن نازکپردهٔ اسرار ← پوشش رازها

بار اندوه فنا را زندگی نامیده‌ایم

شمع جای سر بریدن می‌کشد بر گردنش

بار اندوه فنا ← بار غم نیستیسر بریدن ← بریدن فتیله یا قربانی شدن

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست

همچو ابرو گوشهٔ چشمی‌ست بر حال منش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗