› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 143

سرمه سنگین نکند شوخی چشم او را

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ورادشواری دشوار

سرمه سنگین نکند شوخی چشم او را

درس تمکین ندهد گرد، رم آهو را

زخم تیغش به دل ز داغ، مقدم باشد

پایه از چشم، بلند است خم ابرو را

جبههٔ ما و همان سجدهٔ تسلیم نیاز

نقش پا، کی کند از خاک تهی پهلو را

هدف مقصد ما سخت بلند افتاده‌ست

باید از عجز کمان کرد خم بازو را

در مقامی که بود جلوه‌گه شاهد فکر

جوهر از موی سر است آینهٔ زانو را

نرمیده‌ست معانی ز صریر قلمم

‌رام دارد نی تیرم به صدا آهو را

نغمهٔ محفل عشاق شکست سازاست

چینی بزم جنون باش و صداکن مو را

جهل باشد طمع خلق زسرکش صفتان

هیچ دانا زگل شمع نخواهد بو را

طبع دون از ره تقلید به نیکان نرسد

پای اگر خواب کند چشم نخوانند او را

هستی تیره‌دلان جمله به خواری‌گذرد

سایه دایم به سر خاک کشدگیسو را

وحشت ما چه خیال ست به راحت سازد

ناله آن نیست که ساید به زمین پهلورا

بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز

غنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗