› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2541

ز رهِ هوس، به تو کی رسم؟ نفسی ز خود نرمیده من

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه یدهمنردیف مندشواری دشوارتر

ز رهِ هوس، به تو کی رسم؟ نفسی ز خود نرمیده من

همه حیرتم! به کجا روم؟ به رهت سری نکشیده من

به چه برگ، سازِ طرب کنم؟ ز چه جام نشئه طلب کنم؟

گلِ باغِ شعلهْ نچیده من، مِیِ داغِ دلْ نچشیده من

چو گل آنکه نسخهٔ صد چمن، ز نقابِ جلوه گشوده: تو

چو می آنکه عشرتِ عالمی ز گدازِ خود طلبیده: من

چه بلا ستمکش غیرتم، چقدَر نشانهٔ حیرتم

که شهیدِ خنجر نازِ تو، شده عالمی و تپیده من

تو به محفلی ننموده رو که ز تاب شعلهٔ غیرتش

همه اشک گشته به رنگِ شمع و ز چشم خود نچکیده من

میِ جام ناز و نیازها به خمار اگر نکشد، چرا

ز سر جفا نگذشته تو، ز در وفا نرمیده من

چو نگاه‌ِ گرم، به هر طرف، که گذشته محملِ نازِ تو

چو دلِ گداخته از پی‌ات، به رکابِ اشک دویده من

تو و صد چمن طرب نمو، من و شبنمی نگه آبرو

به بهار عالم رنگ و بو، همه جلوه: تو، همه دیده: من

نه جنونِ سینه دریدنی، نه فنون مشقْ تپیدنی

به سوادِ درد تو کی رسم؟ الفی ز ناله کشیده من

چو سحر نیامده در نظر، رم فرصت نفَس آنقدر

که برم بر آبِ شکفتگی به طراوت‌ِ گلِ چیده من

به‌کدام نغمهٔ دل گسل، ز نواکشان نشوم خجل

چو جرس به غیرِ شکست دل، سخنی ز خود نشنیده من

منِ بیدل و غم غفلتی که ز چشمبندِ فسونِ دل

همه جا ز جلوهٔ من پر است و به هیچ جا نرسیده من

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗