› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2773

عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انیدشواری دشوارتر

عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی

دامن فشاندن من دارد جگر فشانی

واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلب‌کو

خاک است و آب گوهر در عالم روانی

فریاد کز توهم بر باد خود سری داد

مشت غبار ما را سودای آسمانی

آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز است

دارد نفس‌کشیدن تکلیف شخ کمانی

ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور است

بر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی

از وحشت نفسها دریاب حسرت دل

بانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی

در عالم تعین وارستن از امل نیست

در قید رشته کاهد گوهر ز سخت جانی

پیوسته ناتوانان مقبول خاص و عامند

از بار سایه نبود بر هیچکس گرانی

همت به فکر هستی خود را گره نسازد

حیف است کیسه دوزی بر نقد رایگانی

ای نیستی علامت تا کی غم اقامت

خواهد به باد رفتن گردی که می‌فشانی

دادیم نقد بینش بر باد گفتگوها

چشم تمیز ما بست گرد فسانه خوانی

بیدل بساط دل را بستم به ناله آمین

کردم به گلشن داغ از شعله باغبانی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗