› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 386

فیض حلاوت از دل بی‌کبر و کین طلب

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینطلبردیف طلبدشواری نسبتاً آسان

فیض حلاوت از دل بی‌کبر و کین طلب

زنبور را ز خانه برآر انگبین طلب

بی‌پرده است حسن غنا در لباس فقر

دست رسا ز کوتهی آستین طلب

دل جمع کن ز بام و در عافیت فسون

آسودگی ز خانه به دوشان زین طلب

پشمینه‌پوش رو به فسردن سرای شیخ!

فصل شتا محافظت از پوستین طلب

دست طلب به هرچه رسد مفت عجزگیر

دور است آسمان، تو مراد از زمین طلب

گلهای این چمن همه در زیر پای توست

ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب

زین جلوه‌ها که در نظرت صف کشیده است

آیینه‌داری نفس واپسین طلب

عمر از تلاش باد به کف چون نفس گذشت

چیزی نیافت کس که بیرزد به این طلب

دل درخور شکست به اقلیم انس تاخت

چینی همان به جادهٔ مو رفت چین طلب

شبنم وصال‌گل طلبید آب شد ز شرم

از هرکه هرچه می‌طلبی اینچنین طلب

این آستان هوسکدهٔ عرض ناز نیست

شاید به سجده‌ای بخرندت، جبین طلب

بیدل خراش چهرهٔ اقبال شهرت است

عبرت زکارخانهٔ نقش نگین طلب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗