› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1522

با این خرام ناز اگر آن مست می‌رود

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ستمیرودردیف می روددشواری درآمدنی

با این خرام ناز اگر آن مست می‌رود

رنگ حنا به حیرتش از دست می‌رود

کسب کمال آینه‌دار فروتنی‌ست

موج گهر ز شرم غنا پست می‌رود

خلق جنون تلاش همان بر امید پوچ

هر چند سعی پیش نرفته‌ست می‌رود

آسودگی چو ریگ روانم چه ممکن است

پای طلب گر آبله هم بست می‌رود

خواهی به سیر لاله و خواهی به گشت گل

با دامن تو هر که نپیوست می‌رود

اشکم به رنگ سیل در این دشت عمر‌هاست

بیتاب آن غبار که ننشست می‌رود

بیکار نیست دور خرابات زندگی

هر کس ز خویش تا نفسی هست می‌رود

تا کی به گفتگو شمری فرصتی که نیست

ای بی‌نصیب ماهی‌ات از شست می‌رود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌نصیب ← محرومشست ← قلاب ماهیگیریماهی‌ات از شست می‌رود ← شکارت از قلاب می‌گریزد

بیدل دگر تظلم حرمان کجا برم

من جراتی ندارم و او مست می‌رود

تظلم ← دادخواهی از ظلمجراتی ← دلیری و جسارتحرمان ← محرومیت و ناکامی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗