› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1002

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نداردردیف دارددشواری درآمدنی

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبکن ← آبکش؛ کارگرِ آبیاریچین پیشانی ← چینِ شرم بر پیشانی

بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو

مه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد

بساط ناز ← گسترشِ ناز و جلوه‌گریدامن شکن ← چینِ دامن؛ چینِ زیباییساز فرصت‌کو ← وسیلۀ فرصت کجاست

به این فرصت بضاعت هر چه داری رفته گیر از کف

گمانی هم کزین بازیچه بردی باختن دارد

وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی‌خواهد

همین داغست اگر شمع بساط مالگن دارد

بساط مالگن ← بساطِ اندود و آرایش

خموشی چشمهٔ جوشست دریای معانی را

مدد از سرمه دارد چون قلم هرکس سخن دارد

سرمه ← سیاهیِ نیرو‌بخشِ قلمچشمهٔ جوشست ← چشمۀ جوشان است

به این نیرنگ تاکی خفّت افلاس پوشیدن

فلک صد رنگ می‌گرداند و یک پیرهن دارد

خفّت افلاس ← خواریِ مفلسینیرنگ ← فریب و رنگ‌بازی

پی یک لقمه در مهمان‌سرای عالم حاجت

هوس تا دست شوید آبرو‌ها ریختن دارد

عالم حاجت ← جهانِ نیازمندیمهمان‌سرای عالم ← سرایِ مهمانیِ دنیا

بهار عمر باید در خزان‌کردن تماشایش

گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد

خزان‌کردن ← پژمردن؛ خزان‌ساختندر چیدن ← در حالِ چیده‌شدن

به جایی واکشیدی‌کز سلامت نیست آثاری

تو مست خواب و این ویرانه دیوار کهن دارد

مست خواب ← مستِ خوابواکشیدی‌کز ← کشیدی به جایی که

دو روزی عذرخواه نالهٔ دل بایدم بودن

غریبی در دیار بیکسی یاد وطن دارد

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

به سیلی تا رسد کارت طمع کردن زدن دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗