› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 572

الفت دل عمر‌ها شد دست و پایم بسته است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ایمبستهاستردیف بسته استدشواری دشوارتر

الفت دل عمر‌ها شد دست و پایم بسته است

قطرهٔ خونی ز سرتا پا حنایم بسته است

آرزو نگذشت حیف از قلزم نیرنگ حرص

ورنه عمری شد پلش دست دعایم بسته است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحرص ← آزمندیدست دعایم ← دستِ دعای منقلزم نیرنگ ← دریای فریب و نیرنگ

همچو صحرا با همه عریانی وآزادگی

نقد چندین‌گنج در کنج ردایم بسته است

عریانی ← برهنگی و بی‌تعلقینقد چندین‌گنج ← گنجِ نقدینهٔ بسیارکنج ردایم ← گوشهٔ ردای من

رفته‌ام زین انجمن چون شمع و داغ دل بجاست

حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است

عبرتم محمل‌کش صد آبله واماندگی

هر که رفتاری ندارد پا به پایم بسته است

زیر‌گردون برکدامین آرزو نازد کسی

تنگی این خانه در‌ها بر هوایم بسته است

بر هوایم ← بر آرزو و هوای منتنگی این خانه ← تنگیِ سرای دنیازیر‌گردون ← زیرِ آسمان؛ در دنیا

کاش ابرامی درین محمل به فریادم رسد

بی‌زبانیها در رزق گدایم بسته است

ابرامی ← اصرار و پافشاریِ یاریبی‌زبانیها ← زبانی‌نداشتن‌ها؛ عجزِ بیانمحمل ← کجاوه و مرکبِ سفر

کو عرق تا تکمه‌ای چند از گریبان واکنم

خجلت عریان تنی بند قبایم بسته است

بند قبایم ← بندِ قبای منتکمه‌ای ← دکمه‌ای از گریبانخجلت عریان ← شرمِ برهنگیِ حالعرق ← عرقِ شرم

الرحیل زندگی دیگرکه بر گوشم زند

موی پیری پنبه بر ساز درایم بسته است

الرحیل ← بانگِ کوچ؛ آهنگِ رفتنساز درایم ← زنگِ کاروانِ منموی پیری ← موی سفیدِ پیری

معنی موج‌گهر از حیرتم فهمیدنی‌ست

رفته‌ام از خویش ویادت دل به جایم بسته است

حیرتم ← سرگشتگی و حیرتِ منرفته‌ام از خویش ← از خود بی‌خود شده‌امموج‌گهر ← موجِ گوهر؛ گوهرِ موج‌وار

مصرع فکر بلند بیدلم‌اما چه سود

بی‌دماغیهای فرصت نارسایم بسته است

بی‌دماغیهای ← بی‌حوصلگی‌ها و ملالت‌هامصرع فکر ← نیم‌بیتِ اندیشهنارسایم ← ناتمام و نارسای من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗