› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2446

در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکردندشواری درآمدنی

در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن

پریشانی‌ست مشت خاک را سر بر هوا کردن

اگر یک سجده احرام نماز نیستی بندی

قضای هر دو عالم می‌توان یکجا ادا کردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداحرام نماز ← ورود به حرمتِ نمازقضای هر دو عالم ← ادا و تمامِ دو جهاننیستی بندی ← بندِ نیستی؛ اسیرِ فنا

مشو مغرور بنیادی که پروازست تعمیرش

ز غفلت چند خواهی تکیه بر بال هما کردن

بنیادی ← پایه و اساس سستمغرور ← خودپسند، فریفته

بساط چیدهٔ صبح از نفس هم می‌خورد بر هم

ندارد آنقدر اجزای ما را توتیا کردن

توتیا ← سرمه و داروی بینایینفس ← دم؛ نفس باد

رهایی نیست روشن‌طینتان را از سیه‌بختی

که نور و سایه را نتوان به تیغ از هم جدا کردن

تیغ ← شمشیر، برش جداکنندهروشن‌طینتان ← پاک‌نهادان، روشن‌ذاتانسیه‌بختی ← بدبختی و تیره‌روزی

می مینای آگاهی فنا کیفیت است اینجا

به بنیاد خود آتش زد شرار از چشم وا کردن

شرار ← جرقهٔ آتشفنا ← نیستی عرفانیکیفیت ← حال و حالت معنوی

مقام عافیت جز آستان دل نمی‌باشد

چو حیرت بایدم در خانهٔ آیینه جا کردن

حیرت ← سرگشتگی عرفانی

تمنا شد دلیل من به طوف کعبهٔ فیضی

که از هر نقش پایم می‌توان دست دعا کردن

تمنا ← آرزو و خواهشدلیل ← راهنما و رهنمونطوف ← طواف، گردیدن

به عریانی گریبان چاکی از سازم نمی‌خندد

مدوز ای وهم بر پیراهن مجنون قبا کردن

عریانی ← برهنگی و بی‌پوششیمجنون ← عاشق دیوانهٔ لیلیمدوز ← مدوز: مدو، ندووهم ← خیال و پندار

گداز یأس در بارم مکن تکلیف اظهارم

شنیدم سرمه است و سرمه نتواند صدا کردن

اظهارم ← آشکار کردنمتکلیف ← واداشتن، تحمیلسرمه ← سرمه؛ خاموش و بی‌صدا

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت

توانی بی‌تأمل ابتدا را انتها کردن

بی‌تأمل ← بی‌اندیشهتحقیقت ← حقیقت‌جویی تو
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗