› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1610

سخن ز مشق ادب موج گوهرش گیرید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه رشگیریددشواری دشوار

سخن ز مشق ادب موج گوهرش گیرید

کم است لغزش خط گر به مسطرش گیرید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمسطرش ← خط‌کشِ نگارشمشق ادب ← تمرینِ فروتنی

به بستن مژه ختم است درس علم و عمل

همین ورق بهم آرید و دفترش گیرید

بستن مژه ← چشم بستن؛ مرگ/خوابدفترش ← دفترِ آن علمورق بهم آرید ← صفحه را جمع کنید

محیط عشق تلاش دگر نمی·خواهد

گره خورید به تسلیم و گوهرش گیرید

تسلیم ← سپردگی کاملمحیط عشق ← دریای بی‌کران عشقگره خورید ← گره زنید؛ پیوسته شوید

همان بجاست خودآرایی دماغ فضول

چو شمع گر همه با هر گلی سرش گیرید

با هر گلی سرش ← با هر زیبایی درآمیختنخودآرایی ← آرایشِ خودنمایانهدماغ فضول ← خودبینیِ فضولانه

مزاج دون به تکلف غنی نمی‌گردد

سم است اگر سم خر جمله در زرش گیرید

تکلف ← زور و تصنعدر زرش ← در زرِ اوسم خر ← سمِ خر؛ چیزی بی‌ارزشمزاج دون ← طبعِ پست

به وعظ عبرت اگر ممتحن شود توفیق

ز خود برآمدنی هست منبرش گیرید

ممتحن شود ← آزموده گرددمنبرش ← جایگاهِ وعظ اووعظ عبرت ← پندِ عبرت‌آموز

گواه دعوی عشق انفعال جرات‌هاست

جبین اگر عرق انشاست محضرش گیرید

عرق انشاست ← عرقِ شرم پدید آوردهمحضرش ← سند و گواهی‌اش

خیال نیستی آسودگی‌ست پیش از مرگ

سری که نیست دمی زیر این پرش‌گیرید

خیال نیستی ← تصورِ نابودیپرش‌گیرید ← بالِ او بگیرید

بهار نامهٔ یاران رفته می‌آرد

گلی که واکند آغوش در برش گیرید

واکند آغوش ← باز شود و بگشایدیاران رفته ← دوستانِ درگذشته

دماغ فرصت اگر قدردان سر دل است

نگه ز خانه برون می‌رود درش گیرید

درش گیرید ← درِ خانه‌اش بگیریددماغ فرصت ← ذوقِ بهره‌بردن از وقتقدردان سر دل ← ارزنده‌دانِ راز دل

دمی که فرصت موهوم ما رسد به حساب

شرار هر چه اقل هست اکثرش گیرید

اقل ← کمتریناکثرش ← بیشترششرار ← جرقهفرصت موهوم ← وقتِ خیالی و ناپایدار

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند

ز خاک یک دو ورق سایه برترش گیرید

خیمهٔ عروج ← خیمهٔ برکشیدنِ روحسایه برترش ← سایهٔ بلندترشعروج ← بالا رفتن معنوی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗