› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 88

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه شراردیف رادشواری دشوار

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

آب آیینه محال است کشد آتش را

بر زبان راست روان را نرود حرف خطا

خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را

استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار

شمع ناچار به خود کوچه دهد آتش را

کینه‌سازی المی نیست که زایل‌گردد

روزوشب سینه پر از تیر بود ترکش را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترکش ← ترکش تیرکینه‌سازی ← کینه‌پروری

از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد

ریش برتافته‌کم نیست بزاخفش را

بزاخفش ← بز اخفش؛ بله‌گوی بی‌فهمپرواز بزرگی ← بلندپروازی

بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی

کز نمد می‌گذرانند می بیغش را

خرقه ← جامهٔ صوفیصافی مشرب ← ذوق پاکمی بیغش ← بادهٔ بی‌غشنمد ← نمد صافی شراب

ناله‌ای هست اگر گریه عنان‌کوته کرد

ابر از برق چرا هی نکند ابرش را

ابرش ← اسب ابرش؛ ابر/باران اوعنان‌کوته ← مهارشده و کوتاههی ← بانگ راندن اسب

مژه‌ای بازکن از چاک کتان هستی

نتوان دید به چشم دگر آن مهوش را

مهوش ← ماهروچاک کتان ← شکاف پارچهٔ کتانکتان هستی ← پوشش نازک وجود

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

خار پا مانع جولان نشود آتش را

تعلق ← دلبستگیجولان ← تازش و حرکت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
برق
آذرخش؛ نماد جلوه آنی، سوختن ناگهانی و ناپایداری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗