دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 149
گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
شکست آینه، آیینه است روی تو را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآیینه است روی ← روی تو خود آیینه استدلیل است ← نشانه و برهان استشکست آینه ← شکستن آیینهگداز سعی ← گداختن در کوشش
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم
بهشتو دوزخ ماکردهاند خوی تو را
آتش و آبم ← گاه در آتش گاه در آببهشتو دوزخ ← بهشت و دوزخ ماخوی تو ← سرشت و خلق تولطف و عتابت ← مهربانی و سرزنش تو
به هر طرف نگری، شوق، محو خودبینیست
دکان آینهگرم است چارسوی تو را
دکان آینهگرم ← بازار گرم آیینهمحو خودبینیست ← غرق خودنمایی استچارسوی تو ← چهارسوی بازار تو
به ترهات مده زحمت نفس زاهد
که از اثر، نمکی نیست های و هوی تو را
ترهات ← یاوهها و بیهودهگویینفس زاهد ← دم و سخن زاهدنمکی نیست ← لذت و اثری نیستهای و هوی ← هیاهو و فریاد
ز خاک میکده سرمایهٔ تیممگیر
که هیچ معصیتی نشکند وضوی تو را
خاک میکده ← خاک میخانهمعصیتی ← گناهیوضوی تو ← طهارت و پاکی تو
به چاک جیب سحر فکر بخیه برباد است
گسستهاند چو شبنم ز هم رفوی تو را
برباد است ← تباه و بیهوده استرفوی تو ← رفو و وصلهٔ توفکر بخیه ← اندیشهٔ دوختنچاک جیب سحر ← شکاف گریبان سحر
چه لازم استکشی انتظار تیغ اجل
فشارآب بقا بس بود گلوی تو را
تیغ اجل ← شمشیر مرگفشارآب بقا ← فشار زندگی بر گلوگلوی تو ← گلوی تو
بود به جرم درستی شکستکار حباب
پریست آنکه تهی میکند سبوی تو را
تهی میکند سبوی ← سبو را خالی میکندجرم درستی ← گناه راستبودنشکستکار حباب ← کار حباب شکستن استپریست ← پری (لطیف و شکننده) است
غم شکنجهٔ اوهام تا به کی خوردن
به رنگ آن همه نشکستهاند بوی تو را
به رنگ ← مانند، به سانشکنجهٔ اوهام ← آزار خیالهای باطلنشکستهاند بوی ← بو را نشکستهاند
زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل
کسی چه شرح دهد معنی نکوی تو را
افسون حیرتی ← جادوی شگفتیزفرق تا قدم ← از سر تا پامعنی نکوی ← معنای نیکوی تو
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
غزلهای مرتبط