› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 180

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینگشاردیف گشادشواری درآمدنی

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

هر چند آستین گره آرد، جبین گشا

از سایلان، دریغ نشاید تبسمت

گیرم کفت تهی‌ست، لب آفرین گشا

آب حیات جوی جسد، جوهر سخاست

راه تراوشی چو ظروف گلین گشا

منعم اگر به تنگی خلق است ناز جاه

چین‌دارتر ز نقش نگین، آستین گشا

گر لذت از مآل حلاوت نبرده‌ای

باری ز اشک شمع سر انگبین گشا

افسانه‌های بیژن و رستم، به طاق نه

گر مرد قدرتی، دلت از بند کین گشا

حیف است طبع مرد ز غیبت قفا خورد

یاران حذر کنید ز حیز سرین‌گشا

باغ و بهار، بستهٔ سیر تغافلی‌ست

مژگان به هم نه و نظر دوربین گشا

از نقب سنگ، نقش نگین فتح باب یافت

ای نامجو! تو هم ره زیرِ زمین گشا

تحقیق هر قدر دهدت مهلت نفس

گوهر به سوزن نگه واپسین گشا

بیدل به هرچه عزم کنی، وصل مقصد است

اینجا نشانه‌هاست، تو شست از کمین گشا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗