› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 703

گر آینه‌ات محرم زشتی و نکوییست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یستدشواری میانه

گر آینه‌ات محرم زشتی و نکوییست

جوهر ندهی عرض که پر آبله رویی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر ← جوهر و صیقل آینهمحرم ← رازدان؛ آشنای دروننکوییست ← نیکی و زیبایی است

دل را به هوس قابل تحقیق میندیش

این حوصله‌مشرب قدحی‌نیست سبوییست

حوصله‌مشرب ← مشربِ ظرفیت و حوصلهسبوییست ← سبو است؛ کوزهٔ بزرگقابل تحقیق ← شایستهٔ حقیقت‌جویی

از خویش برآ شامل ذرات جهان باش

هرگاه نفس فال صدا زد همه سوییست

از خویش برآ ← از خود بیرون آیذرات جهان ← ذره‌های هستیفال صدا ← ندای فال؛ آواز نداهمه سوییست ← همه‌سویی؛ فراگیر

بر پیرهن ناز جهان چشم ندوزی

جز جامهٔ عر-‌بان تنی این جمله رتیست

جامهٔ عر-‌بان ← جامهٔ عریانیرتیست ← رث است؛ کهنه و فرسودهپیرهن ناز ← پیراهن ناز و ظاهر فریب

پیداست که تا چند کند ناز طراوت

این برگ و بر و نشو و نمای تو کدوییست

ناز طراوت ← ناز تازگی و شادابیکدوییست ← کدو است؛ پوک و تهی

زبن روزوشبی چند چه پیری چه جوانی

تا صبح قیامت همه دم شرم دو مویی‌ست

روزوشبی چند ← چند روز و شب کوتاهزبن ← ز بن؛ از بنیاد

غافل مشو از ساز عبارات و اشارات

هنگامهٔ زیر و بم ما، هایی و هویی‌ست

اشارات ← کنایه‌ها و اشاره‌هازیر و بم ← نت‌های زیر و بم موسیقیساز عبارات ← آهنگ و ساخت عبارات

جز سیر عدم نیست تماشاگه هستی

بر قرب مکن ناز که این‌ها همه اویی‌ست

تماشاگه هستی ← جای تماشای بودنسیر عدم ← گردش در نیستیقرب ← نزدیکی به حق

خشکی نکند ریشه به گلزار محبت

هر سبزه که دیدیم چو مژگان لب جویی‌ست

گلزار محبت ← باغ عشق

دست هوس ازخویش نشستن چه جنون بود

تا خاک تو بر باد نرفته‌ست وضویی‌ست

ازخویش نشستن ← از خود دست شستن/کناره‌گیریدست هوس ← دست‌اندازی هوس

هرچند عبارت همه اعجاز فروشد

تا لب به خموشی ندهی بیهده گویی‌ست

اعجاز ← معجزه‌گری سخنخموشی ← سکوت

بیدل نکنی دعوی شوخی که درین باغ

پامال خرام هوس است آنچه نموییست

خرام هوس ← خرامان‌روی هوسدعوی شوخی ← ادعای طنازی و جلوهنموییست ← رستنی و بالیدنی استپامال ← لگدمال‌شده
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗