دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1831
دلی را که بخشد گداز آرزویش
دلی را که بخشد گداز آرزویش
چو شبنم دهد غوطه در آب رویش
به جمعیت زلف مشکین بنازم
که از هر بن موست حیران رویش
چرا دل نبالد در آشفتگیها
که چون تاب زد، دست در تار مویش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآشفتگیها ← پریشانیها و شوریدگیهاتاب زد ← پیچید و تاب دادتار مویش ← تار موی اونبالد ← نبالد؛ ننالد و نخروشد
چنان ناتوانم که بر دوش حسرت
ز خود میروم گر کشد دل به سویش
توانی به گرد خرامش رسیدن
ز ضبط نفس گر کنی جستجویش
جستجویش ← جستوجوی اوضبط نفس ← مهار و نگهداری نفسگرد خرامش ← گرداگردِ خرامان رفتن او
به عاشق ز آلودگیها چه نقصان
که مژگان بود دامن تر وضویش
آلودگیها ← ناپاکیها و آلایشهادامن تر ← دامن اشکآلودوضویش ← وضوی او (با اشک)
ز تقوا ندیدیم غیر از فسردن
خوشا عالم مستی و های وهویش
تقوا ← پرهیزگاری خشکفسردن ← سرد و بیجان شدنهای وهویش ← غوغا و شور مستیاش
به میخانهٔ وهم تا چند باشی
حبابی که خندد پری بر سبویش
حبابی ← حبابی ناپایدارسبویش ← سبوی میِ اومیخانهٔ وهم ← میخانهٔ خیال و پندارپری ← پری؛ موجود لطیف خیالی
مشو مایل اعتبارات دنیا
گل شمع اگر دیده باشی مبویش
اعتبارات دنیا ← اعتبار و ارزشهای دنیویمبویش ← بویش مکن؛ نزدیک مشوگل شمع ← شعلهٔ گلمانند شمع
فلک خواهد از اخترت داغکردن
مجو مغز راحت ز تخمکدویش
اخترت ← ستاره و بخت توتخمکدویش ← دانهٔ کدو؛ پوچ و بیمغزداغکردن ← سوزاندن و نشان داغ زدنمغز راحت ← لبّ و جوهر آسایش
صبا گرد زلف که افشاند یا رب
که عالم دماغ ختن شد ز بویش
نگه موج خون گشت در چشم بیدل
چه رنگ است یارب گل آرزویش
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزلهای مرتبط