› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2821

به ناقوسی دل امشب از جنون خورده‌ست پهلویی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وییدشواری دشوار

به ناقوسی دل امشب از جنون خورده‌ست پهلویی

بر این نُه دیر آتش می‌زنم سر می‌دهم هویی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز جنون خورده‌ست پهلویی ← از دیوانگی پهلو خوردهناقوسی ← چون ناقوس، طبل‌گونهنُه دیر ← نه آسمان، نه فلکهویی ← فریادِ «هو»ی عارفانه

ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا

چو دل دارم به پهلو گوشهٔ از عالم آنسویی

جمعیت عنقا ← جمعیتِ عنقا، وحدتِ دست‌نیافتنیعالم آنسویی ← جهانِ آن‌سوی مادهفیض وحشتم ← برکتِ وحشت و تنهایی‌ام

به هر بی‌دست و پایی سیر گلزاری دگر دارم

سرشکی رفته‌ام از خویش اما تا سرکویی

بساط خاک عرض دستگاهم برنمی‌دارد

چو ماه نو به گردونم اگر بالم سر مویی

محیط ناز کانجا زورق دل‌هاست توفانی

حبابش گردش چشم است و موج، ایمای ابرویی

خم هر سطر سنبل صد جنون آشفتگی دارد

درین گلشن مگر واکرده‌ای طومار گیسویی

ختن می‌گردد از ناف غزالان کاسه‌ها بر کف

سزد کز زلف مشکینت کند دریوزهٔ بویی

ختن ← سرزمینِ مشک‌خیزدریوزهٔ بویی ← گداییِ یک بوناف غزالان ← نافِ آهوانِ مشک‌زا

سری داربم الفت نشئهٔ سودای فرمانت

به جولانگاه تسلیم از تو چوگان‌ها ز ما گویی

جولانگاه تسلیم ← میدانِ سرسپردگیداربم ← داریمچوگان‌ها ← چوبِ چوگانِ بازی

نوای عندلیبان نکهت‌گل شد در این صحرا

مگر مینا به قلقل واکشد حرف از لب جویی

ز منزل نیست بیرون هر چه می‌بینی درین صحرا

تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تک وپویی

عرض تک وپویی ← گزارشِ دویدن و تکاپومنزل نیست ← جایگاهِ عدم

شعور آیینهٔ بیطاقتی ترسم کند روشن

به خاک بیخودی دارد غبارم سر به زانویی

به یک عالم ترشرو کارم افتاده‌ست و ممنونم

شکست رنگ صفرای طمع می‌خواست لیمویی

ترشرو ← ترش‌رو، عبوسلیمویی ← لیمو؛ دارویِ صفراممنونم ← سپاسگزارم

ز خواب بیخودی مشکل که بردارم سر مژگان

به زیر سایه‌ام دارد نهال ناز خودرویی

خواب بیخودی ← خوابِ ازخود‌بی‌خودیخودرویی ← خودرو رستن، بی‌پرورشسر مژگان ← نوکِ مژهنهال ناز ← نهالِ ناز و کرشمه

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل

مگر زین ره نشانم نقش آرامی به پهلویی

بوریا ← حصیرِ نیخاک عاجزی ← خاکِ فروتنیسرکرده‌ام ← سر نهاده‌امنقش آرامی ← نشانِ آرامشپهلویی ← در کنار، به‌پهلو
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗