› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2486

بر حیرت اوضاع جهان یک مژه خم زن

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه مزنردیف زندشواری نسبتاً آسان

بر حیرت اوضاع جهان یک مژه خم زن

این صفحه رقم‌گیر وفا نیست قلم زن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرقم‌گیر ← بنویس و ثبت کنقلم زن ← نویسنده‌ای؛ با قلم بنویسمژه خم زن ← اندک نگاهی بیفکن

تحقیق به اسباب هوس ربط ندارد

هنگامهٔ آیینه و تمثال بهم زن

ممنون ستم‌کیشی انجام وفایم

بر شیشهٔ ما برهمنان سنگ صنم زن

برهمنان ← برهمن‌ها؛ بت‌پرستانِ هندستم‌کیشی ← ستم‌پیشگی؛ آیینِ جفاسنگ صنم ← سنگِ بت

تا واکشی از پردهٔ تحقیق نوایی

سازی که نداریم به مضراب عدم زن

آوارگی سعی هوس را چه علاج است

ای بی‌خبر از دل به در دیر و حرم زن

صد عیش ابد در قفس آگهی توست

واکن مژه و خیمه به گلزار ارم زن

با جهد برون آ زکمینگاه ندامت

تا دست بهم بر نزنی خیز و قدم زن

دست بهم بر نزنی ← دستِ حسرت بر هم نزنی

این بزم جنون عرصهٔ رعنایی نازست

چندان که غبارت ننشسته است علم زن

بی کنج قناعت نتوان داد غنا داد

در دامن خود پا به سر عیش و الم زن

بیهوده به صحرای هوس جاده مپیما

هر صفحه که آید به نظر مسطر رم زن

با ساز جسد شرم کن از شعله نوایی

تا خشکی این دف ندرّد پوست به نم زن

به نم زن ← تر کن تا پوست ندرَددف ← دایرهٔ موسیقیساز جسد ← پیکر چون سازشعله نوایی ← نوایِ آتشین

بیدل اگرت دعوی آداب‌پرستی است

جایی که نیابی اثر آینه، دم زن

آداب‌پرستی ← پرستشِ رسم و ادبِ ظاهریدم زن ← سخن بگو؛ دم برآور
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗