› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1174

کسی معنی بحر فهمیده باشد

وزن فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه یدهباشدردیف باشددشواری میانه

کسی معنی بحر فهمیده باشد

که چون موج برخویش پیچیده باشد

چو آیینه پر ساده است این گلستان

خیال تو رنگی تراشیده باشد

کسی را رسد ناز مستی که چون خط

به گرد لب یار گردیده باشد

به گردون رسد پایهٔ گردبادی

که از خاکساری گلی چیده باشد

طراوت در این باغ رنگی ندارد

مگر انفعالی تراویده باشد

غم خانه داری‌ست دام فریبت

گره بند تار نظر دیده باشد

درین ره شود پایمال حوادث

چو نقش قدم هرکه خوابیده باشد

به وحشت قناعت کن از عیش امکان

گل این چمن دامن چیده باشد

ز گردی کزین دست خیزد حذر کن

دل کس در این پرده نالیده باشد

ندارم چو گل پای سیر بهارت

به رویم مگر رنگ گردیده باشد

جهان در تماشاگه عرض نازت

نگاهی در آیینه بالیده باشد

بود گریه دزیدن چشم بیدل

چو زخمی که او آب دزدیده باشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗