دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1528
چو دولت درش بر خسان واشود
چو دولت درش بر خسان واشود
پر آرد برون مور و عنقا شود
بپرهیز از اقبال دون فطرتان
تنکروست سنگی که مینا شود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداقبال ← بخت و دولتتنکروست ← کمعمق و سستبنیاد استدون فطرتان ← فرومایگانِ پستسرشتمینا ← مینای شیشهای؛ ظرف لطیف
سبکمغز شایان اسرار نیست
خس از دوری شعله رسوا شود
خس ← خاشاک و خسوخاشاکرسوا شود ← افشا و رسوا میگرددسبکمغز ← کمخرد و سطحیشایان اسرار ← سزاوار رازها
چو گردد اقبال علم و عمل
ورق چیست، خط هم چلیپا شود
بر ارباب همت دنائت مبند
فلک خاک گردد که سرپا شود
ارباب همت ← صاحبان همت بلنددنائت ← پستیسرپا شود ← برپا و بلند گرددمبند ← مبند؛ نسبت مده
معمای آفاق نتوان شکافت
مگر اسم عنقا مسما شود
ز اسباب نتوان به دل زد گره
بروبید تا خانه صحرا شود
اسباب ← تعلقات و اسباب دنیابروبید ← جارو کنید؛ پاک سازیدبه دل زد گره ← دل را گره زد؛ وابسته کردخانه صحرا شود ← خانه خالی و بیتعلق گردد
نگین میتراشد معمای سنگ
که شاید به نام کسی واشود
به صد خامشی باز دارد سخن
اگر یک دمش در دلی جا شود
باز دارد سخن ← سخن را بازمیدارد؛ اثر میکندخامشی ← سکوتدمش ← یک دم و نفس او
بناگوش دلدارم آمد به یاد
کنم ناله تا صبح گویا شود
بناگوش ← نرمه و کنار گوشدلدارم ← معشوقمگویا شود ← سخنگو و زبانباز شود
ز کیفیت نسبت آن دهن
عدم تا بگویم من وما شود
در ین دشت و در گردی از غیر نیست
ترا گر نجویم که پیدا شود
غیر ← بیگانه؛ غیر معشوقپیدا شود ← آشکار گرددگردی از غیر ← غبارِ بیگانه
به هرجا تو باشی زبانها یکیست
نه امروز دی شد نه فردا شود
جهان چشم نگشاید از خواب ناز
اگر بیدل افسانه انشا شود
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزلهای مرتبط