› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 27

کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انشودپیداردیف شود پیدادشواری نسبتاً آسان

کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

که آدم، از بهشت آید برون، تا نان شود پیدا

تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل

چو طفلان خون خوری یک عمر، تا دندان شود پیدا

سحر تا شام، باید تک زدن چون آفتاب اینجا

که خشکاری به چشم حرص این انبان شود پیدا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانبان ← کیسه و انبانتک زدن ← دویدن و تلاش پی‌درپیخشکاری ← خشکسالی و بی‌باروریچشم حرص ← دیدهٔ آزمندی

سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش

که گندم، یک تبسم با لب خندان شود پیدا

تبسم ← لبخندسحاب ← ابر باران‌زاشکافد ← بگشاید و بترکاندکشت ما ← مزرعه ما

تلاش موج در گوهر شدن، امید آن دارد

که گرد ساحلی زین بحر بی‌پایان، شود پیدا

جنون هم جهد‌ها باید که دامانش به چنگ افتد

دَرَد صد پیرهن، تا پیکر عریان شود پیدا

جنون ← دیوانگی عاشقانهجهد‌ها ← کوشش‌های بسیاردامانش به چنگ افتد ← به دست آیددَرَد ← پاره کندپیکر عریان ← تن برهنه

عیوب آید برون تا گل کند حسن کمال اینجا

کلف بی‌پرده گردد تا مَهِ تابان شود پیدا

حسن کمال ← زیبایی کاملعیوب ← عیب‌ها و نقص‌هامَهِ تابان ← ماه درخشانکلف ← لکه روی ماهگل کند ← شکوفا شود

پریشان است از بی‌التفاتی، سبحهٔ الفت

ز دل بستن مگر جمعیت باران شود پیدا

بی‌التفاتی ← بی‌توجهیجمعیت باران ← گردآمدن و پیوستگی باراندل بستن ← گره تعلق دلسبحهٔ الفت ← تسبیح دوستی

امان خواه، از گزند خلق در گرم‌اختلاطی‌ها

که عقرب، بیشتر در فصل تابستان شود پیدا

عقرب ← کژدم؛ آسیب‌رسانگرم‌اختلاطی‌ها ← معاشرت‌های گرمگزند خلق ← آسیب مردم

بنای وحشت این کهنه‌منزل، عبرتی دارد

که صاحب‌خانه گر پیدا شود، مهمان شود پیدا

بنای وحشت ← ساختار هراس‌آلودصاحب‌خانه ← صاحب این منزلعبرتی ← پندیکهنه‌منزل ← خانه کهنه؛ دنیا

ز پیدایی، به نام محض چون عنقا، قناعت کن

فراغ اینجا کسی دارد، کزو عنوان شود پیدا

چو صبح آن به، که گم باشد نفس در گرد معدومی

وگر پیدا تواند گشت، بال‌افشان شود پیدا

درین صحرا، به وضع خضر، باید زندگی کردن

نگردد گم، کسی کز مردمان پنهان شود پیدا

حریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان

مگر این کام دل، از همت مردان، شود پیدا

حریف ← هم‌طراز و سزاوارغواصان ← فرو‌روندگان دریاهمت مردان ← اراده و همت مردانکام دل ← آرزوی دلگوهر نایاب ← گوهر کمیاب

خیالات پری بی‌شیشه، نقش طاق نسیان کن

محال است، اینکه هرجا جسم گم شد، جان شود پیدا

بی‌شیشه ← بی‌قید و بی‌ظرفخیالات پری ← خیال‌های پری‌وارطاق نسیان ← طاق فراموشینقش طاق نسیان کن ← به فراموشی بسپار

تماشاگاه عبرت، پا به دامن، سَیر می‌خواهد

نگه می‌باید اینجا توأم مژگان، شود پیدا

تماشاگاه عبرت ← منظره پندآموزتوأم مژگان ← همراه مژه؛ نگاه محتاطسَیر ← گردش و سیرپا به دامن ← فرونشسته و جمع‌شده

ردیف بار دنیا، رنج عقبا ساختن، بیدل

ز گاو و خر نمی‌آید، مگر انسان شود پیدا

ردیف بار دنیا ← بار پی‌درپی دنیارنج عقبا ← رنج آخرتگاو و خر ← کنایه از بی‌خردان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗