› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1231

فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرشدردیف شددشواری دشوارتر

فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شد

موی چینی بر صداها جادهٔ شبگیر شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجادهٔ شبگیر ← راه سحرگاهیسرمهٔ تقریر ← سرمه روشنی‌بخش بیانفکر نازک ← اندیشه ظریفموی چینی ← ترک باریک چینی

موج‌ها تا قطره زین دریا به بیباکی گذشت

گوهر ما را ز خودداری گذشتن دیر شد

آب می‌گشتیم کاش از ننگ بیدردی چو کوه

کز دل سنگین عرق‌ها بر رخ ما قیر شد

بیدردی ← بی‌دردی و قساوتدل سنگین ← دل سخت و بی‌حسقیر شد ← همچون قیر سیاه و غلیظ شد

در جناب کبریا جز نیستی مقبول نیست

خدمت اندیشیدن ما موجد تقصیر شد

جناب کبریا ← درگاه عظمت الهیموجد تقصیر ← پدیدآورنده کوتاهینیستی ← فنا و بی‌خویشی

صید ما دیوانگان تألیف چندین دام داشت

حلقه‌ها عمری به هم جوشید تا زنجیر شد

نور دل جوشاند عشق از پردهٔ بخت سیاه

صبح ما زین شام در پستان زنگی شیر شد

آدمی چندان به مهمان‌خانهٔ گردون نماند

این ستمکش یک دو دم غم خورد آخر سیر شد

ستمکش ← تحمل‌کننده ستمسیر شد ← سیر و بیزار شدمهمان‌خانهٔ گردون ← سرای سپهر؛ دنیا

در عدم از ما و من پر بیخبر می‌زبستیم

خواب ما را زندگی هنگامهٔ تعبیر شد

عدم ← نیستی پیش از وجودما و من ← خودبینی و انانیتهنگامهٔ تعبیر ← غوغای تعبیر خواب

کوه‌ها از شرم خاموشی به پستی ساختند

سرمه گردیدن به یاد آمد بم ما زیر شد

بم ما زیر شد ← مقام بم ما به زیر افتادبه پستی ساختند ← به فرود آمدن تن دادندسرمه گردیدن ← سرمه شدن؛ ساییده‌شدن

طبع ما را عجز، نقاش هزار اندیشه کرد

ناتوانی مو دمید و کلک این تصویر شد

زین همه اسباب بیرون تا کجا آید کسی

چین دامان بلندم خار دامنگیر شد

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت

بر در دل حلقه زد اکنون که بیدل پیر شد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗