دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1314
نقش دویی بر آینه من نبستهاند
نقش دویی بر آینه من نبستهاند
رنگ دل است اینکه به روبم شکستهاند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآینه من نبستهاند ← بر آینهٔ من نقش نبستهاندرنگ دل ← حالت و صفای درونی دلروبم شکستهاند ← بر چهرهام شکستهاندنقش دویی ← نشان دوگانگی و غیریت
آرام عاشقان رم پرواز دیگر است
چون شعله رفتهاند ز خود تا نشستهاند
غافل مشو ز حال خموشان که از حیا
صد رنگ ناله در نگه عجز بستهاند
هوشی که رنگ و بوی پرافشان این چمن
آواز دلخراش جگرهای خستهاند
آواز دلخراش ← بانگ دردناک و جگرسوزهوشی که رنگ و بوی ← آگاهیِ متأثر از جلوههای چمنپرافشان این چمن ← پرپراکن و شکفتهٔ این باغ
بیگانگی ز وضع نفس بال میزند
این رشته را ز نغمهٔ الفت گسستهاند
بال میزند ← پر میزند؛ جنبش میکندبیگانگی ← دوری و ناآشنایینغمهٔ الفت ← آهنگِ دوستی و پیوستگیوضع نفس ← حالت و خوی نفسانیگسستهاند ← بریدهاند و جدا کردهاند
ابنای روزگار برای گلوی هم
خنجر شدن اگر نتوانند دستهاند
ابنای روزگار ← مردم زمانهخنجر شدن ← خنجر گشتن؛ آلتِ قتل شدندستهاند ← دستهٔ خنجر میشوندگلوی هم ← گلوی یکدیگر
جمعی که دم ز عالم توحید میزنند
پیوستهاند با حق و از خود نرستهاند
از خود نرستهاند ← از خودی رها نشدهانددم ز عالم توحید ← ادعای یگانهپرستیپیوستهاند با حق ← به خدا پیوستهاند
آفاق نیست مرکز آرام هیچکس
زبن خانهٔ کمان همه یک تیر جستهاند
غافل ز پاس آب رخ عجز ما مباش
ما را به یاد طرف کلاهی شکستهاند
بیدل نجسته است گهر از طلسم آب
نقدیست دل که در گره اشک بستهاند
نقدیست دل ← دل نقدی آماده و ارزشمند استگره اشک ← گرهِ بستهٔ اشکگهر از طلسم آب ← گوهر از جادوی آب؛ حقیقت از حجاب
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزلهای مرتبط