› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 513

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لاستردیف استدشواری نسبتاً آسان

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

هر چه می‌روید ازین صحرا زبان سایل است

اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست

خاک از آشفتن غبارست و به جمعیت‌گل است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآشفتن غبارست ← از آشفتگی غبار می‌شوداعتبارات ← نسبت‌ها و اعتبارهاجمعیت‌گل ← آرامش و جمع‌آمدن گلغنا و فقر ← توانگری و درویشی

وحشت بحر از شکست موج ظاهر می‌شود

رنگ روی عشقبازان گرد پرواز دل است

رنگ روی ← رنگ چهرهشکست موج ← شکستن موجوحشت بحر ← هراس دریاگرد پرواز ← غبار برخاسته از پرواز دل

بی‌گداز خویش باید دست شست از اعتبار

هر که در خود می‌زند آتش چراغ محفل است

صیدگاه‌کیست این گلشن که هر سو بنگری

آب و رنگ‌گل پر افشان‌تر ز خون بسمل است

آب و رنگ‌گل ← طراوت و رنگ گلخون بسمل ← خون حیوان ذبح‌شدهصیدگاه‌کیست ← شکارگاه کیستپر افشان‌تر ← بال‌افشان‌تر و پاشان‌تر

هر چه می‌بینم سراغی از خیالش می‌دهد

پیش مجنون وادی امکان غبار محمل است

سیل بنیاد تحیر حسرت دیدار کیست

جوهرآیینه چون اشکم‌چکیدن مایل است

تحیر ← سرگشتگی و حیرتجوهرآیینه ← صیقل و جوهر آینهحسرت دیدار ← اندوه ندیدن یارسیل بنیاد ← بنیادکن چون سیل

نیستی شاید به داد اضطراب ما رسد

شعله را بی‌سعی خاکستر تسلی مشکل است

تا نگردید آفت آسایشم نیرنگ هوش

زین معما بیخبر بودم که مجنون عاقل است

از تلاش عافیت بگذرکه در دریای عشق

هر کجا بی‌دست‌و‌پایی جلوه‌گر شد ساحل است

بی‌دست‌و‌پایی ← درماندگی و تسلیمتلاش عافیت ← کوشش برای سلامت دنیاجلوه‌گر شد ← آشکار شدساحل است ← رستگاری و کناره‌است

کوشش ما مانع سرمنزل مقصود ماست

در میان بسمل و راحت تپیدن حایل است

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد

غنچه تا خواهد نفس بر لب‌رساند بیدل است

باطن آسوده ← درون آرامبر هم می‌خورد ← آشفته می‌شودبیدل است ← بی‌قرار و پریشان می‌شودنفس بر لب‌رساند ← دم به لب و گشودن آورد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗