› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1232

تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدنداغشدردیف داغ شددشواری میانه

تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد

اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد

هیچکس‌چون نقش پا از خاک‌راهم برنداشت

این‌گل محرومی از درد نچیدن داغ شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداین‌گل محرومی ← این گل نچیده محرومیتداغ شد ← سوز نشان‌دار شدنقش پا ← اثر پانچیدن ← نچیده ماندن

می‌دهد سعی طلب عرض سراغ منزلم

نادویدن‌ها ز درد نارسیدن داغ شد

سعی طلب ← کوشش جستجوعرض سراغ ← خبر دادن از نشاننادویدن‌ها ← ندویدن‌ها؛ درنگ‌هانارسیدن ← به مقصد نرسیدن

غافلم از حسنش اما اینقدر دانم که دوش

برق‌حیرت جلوه‌ای دیدم که دیدن داغ شد

برق‌حیرت ← برق حیرت‌انگیزدوش ← شب گذشتهدیدن داغ شد ← همان دیدن سوزناک شد

برق بردل ریخت آخر حسرت نشو و نما

چون شرر این دانه از شوق دمیدن داغ شد

حسرت نشو و نما ← حسرت رشد و بالیدندمیدن ← روییدن و سرزدنشرر ← جرقه

از جنون‌پیمایی طاووس بیتابم‌- مپرس

پر زدم چندان که در بالم پریدن داغ شد

بالم ← بالم؛ پر و بال منجنون‌پیمایی ← پیمودن راه دیوانگیطاووس بیتابم ← طاووس بی‌قرارم

محو دیدارکه‌ام کز دورباش جلوه‌اش

بر مژه هر قطره اشکم تا چکیدن داغ شد

دورباش جلوه‌اش ← نهیب دورباشِ جلوه اومحو دیدارکه‌ام ← چنان در دیدار فانی‌امچکیدن ← فروچکیدن اشک

عاقبت گردن‌کشان را طوق گردن نقش پاست

شعله هم اینجا به جرم سر کشیدن داغ شد

سر کشیدن ← سرکشی و برافراشتنطوق گردن ← طوق بندگی گردنگردن‌کشان ← متکبران

آب درآیینه آخر فال حیرت می‌زند

آنقدر از پا نشستم کارمیدن داغ شد

از پا نشستم ← از پا افتادم؛ نشستمفال حیرت ← فال حیرانیکارمیدن ← به‌کارآمدن و برخاستن

غیر عبرت شمع من زین انجمن حاصل نکرد

انچه در دیدن گلش بود از ندیدن داغ شد

انجمن ← محفل و جمععبرت ← پند و عبرتندیدن ← محرومیت از دیدار

ناله‌ای کردم به گلشن بیدل از شوق گلی

لاله‌ها را پنبهٔ گوش از شنیدن داغ شد

داغ شد ← از سوز شنیدن سوختپنبهٔ گوش ← پنبه در گوش برای ناشنیدنگلشن ← باغ گل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗