› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2039

گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یدنرفتمردیف رفتمدشواری نسبتاً آسان

گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم

رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم

طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمع

آخر از خویش به دوش مژه چیدن رفتم

چون سحر هفت فلک وحشت شوقم طی کرد

تا کجاها پی یک آه کشیدن رفتم

حیرت از وحشتم آیینهٔ دیدار تو ریخت

آنقدر ناله نگه شد که به دیدن رفتم

عاجزی هم چقدر پایهٔ عزت دارد

بر فلک همچو مه نو به خمیدن رفتم

بی پرو بالی من هم‌قدم شبنم بود

زین چمن بر اثر چشم پریدن رفتم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی پرو بالی ← بی‌بال و پر بودنهم‌قدم شبنم ← همراه و همرتبهٔ شبنمچشم پریدن ← پریدن نگاه؛ زودگذری

نارسایی چه کند گر نه به غفلت سازد

خواب پا داشتم افسانه شنیدن رفتم

در ره دوست همان چون نگه بازپسین

اشک گل کردم و گامی به چکیدن رفتم

چون حباب آینه‌ام هیچ نیاورد به عرض

چشم واکردم و در فکر ندیدن رفتم

بی‌رخت حاصل سیر چمنم خنده نبود

یک دوگل بر اثر سینه دریدن رفتم

بی‌رخت ← بی‌جامه و بی‌سامانسینه دریدن ← سینه چاک کردن از شوقیک دوگل ← یکی‌دوتا گل ناچیز

نالهٔ جسته‌ام از فکر سراغم بگذر

تا کشیدم نفس آن سوی رمیدن رفتم

موج گوهر به صدف راز خموشان می‌گفت

گوش گرداب گرفتم به شنیدن رفتم

راز خموشان ← راز خاموشانموج گوهر ← موج گوهرگونگوش گرداب ← گوش سپردن به گرداب

غدر تدبیر فنا داشت شکست پرو بال

دامن شعله‌گرفتم به پریدن رفتم

شکست پرو بال ← شکستن بال و پرغدر تدبیر ← خیانت تدبیر و چاره

سیر هستی چو سحر یک دو نفس افزون نیست

تو همان‌گیرکه من هم به دمیدن رفتم

دمیدن ← برآمدن؛ دم زدنسیر هستی ← گشت و گذر وجودیک دو نفس ← یکی‌دو دم کوتاه

محمل شوق من آسوده نیابی بیدل

اشک راهی‌ست اگر من ز دویدن رفتم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗