› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2549

سوخت چون موج گهر بال تپیدن·های من

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدنهایمنردیف مندشواری میانه

سوخت چون موج گهر بال تپیدن·های من

عقدهٔ دل گشت آخر آرمیدن·های من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآرمیدن·های ← آرمیدن‌هابال تپیدن·های ← بال‌زدن‌ها و تپش‌هاعقدهٔ دل ← گره دلموج گهر ← موج مروارید

آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست

درد می‌جوشد چو تبخال از دمیدن‌های من

تبخال ← تاول تبدمیدن‌های ← دمیدن‌ها و روییدن‌ها

صد بیابان آرزو بی‌جستجو طی می‌شود

تا به نومیدی اگر باشد رسیدن‌های من

بی‌جستجو ← بی‌طلبرسیدن‌های ← رسیدن‌هاطی می‌شود ← پیموده می‌شودنومیدی ← ناامیدی

آه دردم تهمت آلود رعونت نیستم

رستن است از قید هستی سرکشیدن‌های من

تهمت آلود رعونت ← آلوده به اتهام تکبررعونت ← خودپسندیسرکشیدن‌های ← سرکشی‌ها و رهایی‌هاقید هستی ← بند وجود

از مقیمان بهارستان ضعف پیری‌ام

گل ز نقش پا به سر دارد خمیدن‌های من

خمیدن‌های ← خم شدن‌هامقیمان بهارستان ← باشندگان باغ بهارنقش پا ← جای پا

عالمی را کرد حسرت بسمل ناز و نیاز

دور باش غمزه و دزدیده دیدن‌های من

از سر کویت غبارم برده‌اند اما هنوز

می‌تپد هر ذره در یاد تپیدن‌های من

جرأت بیحاصلی خجلت گداز کس مباد

اشک شد پرواز چون چشم از پریدن‌های من

جرأت بیحاصلی ← دلیریِ بی‌ثمریخجلت گداز ← شرم‌گدازپریدن‌های ← پریدن‌ها

بسکه اجزایم ز درد ناتوانی‌ها گداخت

چون صدا شد عینک دیدن شنیدن‌های من

اجزایم ← پاره‌های وجودمشنیدن‌های ← شنیدن‌هاعینک دیدن ← عینکِ دیدنگداخت ← ذوب شد

وحشتم غیر از کلاه بی‌نشانی نشکند

دامن رنگم بلند افتاده چیدن‌های من

دامن رنگم ← دامن رنگ و نمودموحشتم ← رمیدگی و تنهایی‌امچیدن‌های ← جمع‌کردن‌هاکلاه بی‌نشانی ← کلاه بی‌نام‌ونشان

همچو اشک از شرم جرأت بایدم گردید آب

تا یکی لغزش تراود از دویدن‌های من

تراود ← چکد و نفوذ کنددویدن‌های ← دویدن‌هاشرم جرأت ← شرم از گستاخیلغزش ← لغزیدنگردید آب ← آب شوم

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدن‌های من

از خود رمیدن‌های ← از خویش گریختن‌هافال‌گرفتاریست ← فالِ گرفتار شدن است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗