› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 309

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدن‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یدنهادشواری میانه

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدن‌ها

نمی‌بایست از خاک اینقدر دامن کشیدن‌ها

مخور ای شمع از هستی فریب مجلس‌آرایی

که یک گردن نمی‌ارزد به چندین سر بریدن‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسر بریدن‌ها ← کشتن‌ها؛ قطع فتیلهمجلس‌آرایی ← آرایش و زینتِ محفلیک گردن ← یک سر؛ بهای اندک

همان بهتر که عرض ریشه در خاک عدم باشد

به رنگ صبح، برق حاصل است اینجا دمیدن‌ها

برق حاصل ← حاصلِ برق‌آسا و زودگذرخاک عدم ← خاکِ نیستیدمیدن‌ها ← روییدن و سرزدن‌هاعرض ریشه ← نمود و گسترهٔ ریشه

شبی از بی‌خودی نظارهٔ آن بی‌وفا کردم

کنون چشمم چو شمع کشته داغ است از ندیدن‌ها

بی‌خودی ← ازخودبی‌خودیشمع کشته ← شمعِ خاموشندیدن‌ها ← ندیدن‌ها؛ محرومیت از دیدارنظارهٔ ← نگاه و تماشای

به ساز محفل بی‌رنگ هستی سخت حیرانم

که نبض ناله خاموش است و دل مست شنیدن‌ها

بی‌رنگ هستی ← هستیِ بی‌تعینساز محفل ← ساز و آهنگِ مجلسمست شنیدن‌ها ← سرمست از شنیدننبض ناله ← ضربانِ ناله

مقام وصل نایاب است و راه سعی ناپیدا

چه می‌کردیم یارب گر نبودی نارسیدن‌ها

راه سعی ← راه کوششمقام وصل ← جایگاه وصالنارسیدن‌ها ← نرسیدن‌ها؛ خود موهبتناپیدا ← نادیدنی و گم

کف خاک هوا فرسوده‌ای، ای بی‌خبر شرمی

به گردون چند چون صبحت برد بی‌جا دویدن‌ها

بی‌جا دویدن‌ها ← دویدن‌های بیهودههوا فرسوده‌ای ← فرسوده از هوس و هواکف خاک ← مشتی خاکگردون ← آسمان و فلک

سرشکم داشت از شوقت گداز آلوده تحریری

به بال موج بستم نامهٔ در خون تپیدن‌ها

چو اشکم، ناتوانی رخصت جرأت نمی‌بخشد

مگر از لغزش پابندم احرام دویدن‌ها

احرام دویدن‌ها ← آمادگیِ مقدسِ دویدنرخصت جرأت ← اجازهٔ جسارتلغزش ← لغزیدنِ اشکپابندم ← مرا در بند کرده

شرارم، شعله‌ام، رنگم، کدامین طایرم یارب

که می‌خواند شکست بالم افسون پریدن‌ها

افسون پریدن‌ها ← جادوی پروازهاشرارم ← جرقه‌امشکست بالم ← بالِ شکسته‌امطایرم ← پرنده‌ام

ز شرم نرگس مخمور او چندان عرق کردم

که سرتا پای من میخانه شد از شیشه چیدن‌ها

ز احوال دل غم دیدهٔ بیدل چه می‌پرسی

که هست این قطره خون چون غنچه محروم از چکیدن‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗