دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 666
با کمال بینقابی پردهدارم شیونست
با کمال بینقابی پردهدارم شیونست
همچو درد از دل برون جوشیدنم پیراهنست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبینقابی ← بیپردگی و آشکارگی کاملجوشیدنم ← فوران و بیرونزدنمشیونست ← ناله و فریاد عزا استپردهدارم ← پوشانندهام؛ نگهبان راز
سجده ریزی دانه را آرایش نشو ونماست
در طریق سرکشها خاک گشتن هم فنست
خاک گشتن ← خاک شدن؛ نهایت فروتنیسجده ریزی ← افشاندن سجده؛ فروتنی بسیارسرکشها ← سرپیچان و نافرمانانفنست ← هنر و شیوهای است
عافیت گمکردهٔ تا چند خواهی تاختن
هوش اگر داری دماغ جستجویت رهزنست
تاختن ← شتاب و تاخت و تازدماغ جستجویت ← میل و هوس کاوش تورهزنست ← دزد راه و مانع است
رهنورد عجز را سعی قدم درکار نیست
شمع را سیرگریبان نیز از خود رفتنست
لالهزار دل سراسر موج عبرت میزند
هرگل داغی که میبینی شکافتگلخنست
شکافتگلخنست ← شکاف کورهٔ آتش استلالهزار دل ← باغ لالهٔ درون؛ دل سوختهموج عبرت ← خیزش پند و هشدار
اختیاری نیستگردش از نظرها نگذرد
در تماشاگه عبرت چشم ما پرویزنست
اختیاری ← ارادی و به خواست خودتماشاگه عبرت ← جایگاه تماشای پندپرویزنست ← الک و غربال است
وحشتی میباید اسباب جنون آماده است
صد گریبان چاکیات موقوف چین دامنست
اسباب جنون ← وسایل دیوانگیموقوف ← وابسته و معلّقوحشتی ← هراسی؛ شور دیوانگیچین دامنست ← چین دامن استگریبان چاکیات ← چاکزدن گریبان تو
چشم برهم نه اگر آسوده خواهی زیستن
در هلاکتگاه امکان ربط مژگان جوشنست
جوشنست ← زره و سپر استربط مژگان ← بستن و پیوند پلکهاهلاکتگاه امکان ← کشتارگاه هستی ممکن
خوشهپردازی نمیارزد به تشویش درو
زندگی نذر عزیزان، گر دماغ مردنست
تشویش درو ← نگرانی درو کردنخوشهپردازی ← پروردن و چیدن خوشهدماغ مردنست ← میل و هوس مردن است
بیدل از بس در شکنج لاغری فرسودهایم
ناله و داغ دل خونگشته طوق وگردنست
خونگشته ← خونشده؛ سوخته از غمشکنج ← شکنجه و پیچش آزارطوق وگردنست ← قلاده و گردن استلاغری ← نحیفی و لاغر شدن
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزلهای مرتبط