دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 298
گفتگو صد رنگ ناکامی دماند از کامها
گفتگو صد رنگ ناکامی دماند از کامها
وصل هم موهوم ماند از شبههٔ پیغامها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشبههٔ پیغامها ← تردیدِ پیامهاصد رنگ ← صد گونه و رنگارنگموهوم ← خیالی و پنداریناکامی ← ناکامی و حرمان
غیر دیر و کعبه هم صد جا تمنا میکند
زندگی یک جامهوار و این همه احرامها
احرامها ← احرامهای قصد و عبادتجامهوار ← به اندازهٔ یک جامهدیر ← دیر و معبدِ غیرکعبه ← کعبهٔ اسلام
ریشهٔ نشو و نما از دانهٔ ما گل نکرد
ماند چون حرف خموشی در طلسم کامها
قطرهٔ ما ناکجا سامان خودداری کند
بحر هم از موج اینجا میشمارد گامها
گل کند در وحشت دردسر فرماندهی
چون شرر از سنگ ریزد زین نگینها نامها
شرر ← جرقهٔ آتشنگینها ← نگینهای انگشتریوحشت دردسر ← هراس و رنجِ فرمانرواییگل کند ← شکوفا و ظاهر میشود
چون به آگاهی فتد کار، اهل دنیا ناقصند
ورنه در تدبیر غفلت پختهاند این خامها
اهل دنیا ← دنیادارانتدبیر غفلت ← تدبیر در کارِ غفلتخامها ← خامطبعان و ناپختگانپختهاند ← آزموده و ماهرند
از نشان هستی ما سکه نامی بیش نیست
صید ما حکم صدا دارد به گوش دامها
لاله و گل بس که لبریزند از صهبای رنگ
در شکستن هم صدایی سر نزد زین جامها
جامها ← استعاره از لاله و گلصدایی سر نزد ← آوایی برنخاستصهبای رنگ ← شرابِ رنگ و جلوههای رنگارنگلبریزند ← لبالب و سرشارند
از تپش آوارهها بیریشهٔ جرأت مباش
در زمین ناتوانی گشتهاند آرامها
آوارهها ← سرگشتگانبیریشهٔ جرأت ← بیبنیان در جسارتتپش ← اضطراب و بیقراریزمین ناتوانی ← بستر عجز و سستی
بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس
داشتم صبحی که شد غارت نصیب شامها
آیینهٔ زنگار ← آینهٔ زنگزده و تیرهشامها ← شبها؛ تاریکیهاغارت نصیب ← بهرهٔ تاراجشدهفرسودم ← فرسوده و کهنهام
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- غفلت
- بیخبری و بیتوجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
- جام
- ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
- نام
- نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
- شرر
- جرقه آتش؛ نماد لحظهای بودن و زود گذشتنِ هستی.
غزلهای مرتبط