› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2450

بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انکردنردیف نکردندشواری درآمدنی

بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن

چیزی به پیش دارد سر بر هوا نکردن

هنگامهٔ رعونت مندیش خاصهٔ شمع

در هر سر آتشی هست تا نقش پا نکردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمندیش ← میندیش، نیندیش

آیینهٔ حضوریم اما چه می‌توان کرد

شرمت به دیدهٔ ما زد قفل وا نکردن

در بارگاه اکرام مصنوع بی‌یقینی است

با یک جهان اجابت غیر از دعا نکردن

اجابت ← پاسخ دعا

از شوخ چشمی ما آن جلوه ماند محجوب

داد از جنون نگاهی آه از حیا نکردن

جلوه ← نمود زیباییمحجوب ← پوشیده، شرمگین

هر چند رنگ نازت مشاطهٔ غنا بود

بر خون ما ستم کرد یاد حنا نکردن

حنا ← رنگ حنا

حیفست محرم بحر بر موج خرده گیرد

با خلق بی‌حیایی ست شرم از خدا نکردن

بی‌حیایی ← بی‌شرمی

قلقل نواست مینا، ای ساقیان صفیری

بر رنگ رفتهٔ ما تا کی صدا نکردن

صفیری ← سوت‌زن، نوازندهقلقل ← صدای قل‌قل شرابمینا ← بطری شراب

وصل‌گهر درین‌بحر، موقوف بی‌تلاشی است

ای موج، مصلحت نیست ترک شنا نکردن

وصل‌گهر ← مروارید وصال

نقد غنایم عمر وا جستم از رفیقان

گفتند: دامن هم از کف رها نکردن

انجام‌کار چون موج منظور هیچکس نیست

عمری‌ست می‌رود پیش رو بر قفا نکردن

انجام‌کار ← پایان کارمنظور ← مقصود و هدف

محجوب گفتگوییم مقدور جستجوییم

گفتار ما خموشی‌ست کردار ما نکردن

محجوب گفتگوییم ← گفتگوی ما در پرده و شرم‌آلود استمقدور جستجوییم ← جستجو نهایتِ توان ماست

بیدل غم علایق حیف است بار دوشت

سر نیست اینکه باید از تن جدا نکردن

علایق ← وابستگی‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗