› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1345

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اپوشیدهاندردیف پوشیده انددشواری میانه

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند

جامهٔ عریانی ما را ز ما پوشیده‌اند

ای نسیم صبح از دم‌سردی خود شرم دار

می‌رسی بی‌باک و گل‌ها یک قبا پوشیده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌باک ← بی‌پروادم‌سردی ← سردی نفس؛ بی‌مهرییک قبا ← یک جامه؛ گلبرگ بسته

غنچه‌ها را تا سحرگه برق خرمن می‌شود

در ته دامن چراغی کز هوا پوشیده‌اند

بر نفس‌گرد عرق تا چند پوشاند حباب

اینقدر دوشی که دارم بی‌ردا پوشیده‌اند

بی‌ردا ← بی‌روپوش و عریانحباب ← حباب آب؛ نمود ناپایداردوشی ← پوشش شانهعرق ← عرق بدن؛ رطوبتنفس‌گرد ← چرخنده بر گرد نفس

گرهمه عنقا شوم شهرت‌گریبان می‌درد

عالم عریانی است اینجا کرا پوشیده‌اند

شهرت‌گریبان ← گریبان شهرت و نامعالم عریانی ← جهان برهنگی و آشکارگیعنقا ← سیمرغ؛ پرندهٔ افسانه‌ای

راز داری‌های عشق آسان نمی‌باید شمرد

کوه‌ها در سرمه‌گم شد تا صدا پوشیده‌اند

راز داری‌های ← نگهداشت‌های راز عشقسرمه‌گم ← گم‌شده در سیاهی سرمهصدا پوشیده‌اند ← صدا را پنهان کرده‌اند

نیستم آگاه دامان که رنگین می‌کنم

خون ما را در دم تیغ قضا پوشیده‌اند

با دو عالم جلوه پیش خویش پیدا نیستیم

فهم باید کرد ما را در کجا پوشیده‌اند

هیچ چشمی بی‌نقاب از جلوه‌اش آگاه نیست

داغم از دستی که در رنگ حنا پوشیده‌اند

ای هما پرواز شوخی محو زیر بال گیر

اینقدر دانم که زیر نقش پا پوشیده‌اند

از قناعت نگذری کانجا ز شرم عرض جاه

دست‌ها در مهر تنگ گنج‌ها پوشیده‌اند

در سواد فقر گم شو زنده جاوید باش

در همین خاک سیاه آب بقا پوشیده‌اند

دوستان عیب و هنر از یکدگر پنهان‌کنند

دیده‌ها باز است اما بر حیا پوشیده‌اند

بر حیا ← از روی شرم و حیاعیب و هنر ← نقص و کمال

بیدل ازیاران‌کسی بر حال ما رحمی نکرد

چشم این نامحرمان‌کور است یا پوشیده‌اند

ازیاران‌کسی ← از یاران هیچ‌کسنامحرمان‌کور ← بیگانگانِ کور از حال ما
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗