› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 810

جز خموشی هر که دل بر ناله و فریاد داشت

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادداشتردیف داشتدشواری دشوار

جز خموشی هر که دل بر ناله و فریاد داشت

شمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت

ای خوش آن عهدی که در محراب چشم انتظار

اشک ما هم گردشی چون سبحهٔ زهاد داشت

صید ما را حلقهٔ دام بلا شد عافیت

گوشهٔ چشمی که با دل الفت صیاد داشت

خواب اگر وحشت گرفت از دیدهٔ من دور نیست

خانهٔ چشمم چوگوهر آب در بنیاد داشت

بیخودی از معنی جمعیتم آگاه کرد

گردش رنگ اعتبار سیلی استاد داشت

کرد تعمیر اینقدر گرد خرابی آشکار

ورنه ویران بودن ما عالمی آباد داشت

این زمان محو فرامش نغمگی‌های دلیم

جام ما پیش از شکستن‌ها ترنگی یاد داشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترنگی ← طنین و زنگِ جاممحو فرامش ← محو و فراموشنغمگی‌های دلیم ← نغمه‌های دلمان

از فنای ما مشو غافل که این مشت شرار

چشم زخم نیستی در عالم ایجاد داشت

دوش کز ساز عدم هستی ظهور آهنگ بود

نالهٔ ما هم نوای هر چه باداباد داشت

حیف اوقاتی که صرف‌کوشش بیجا شود

تیشه عمری نوحه بر جان‌کندن فرهاد داشت

بیجا ← بیهودهتیشه ← ابزار کندنِ فرهادجان‌کندن ← رنجِ بسیار کشیدنصرف‌کوشش ← صرفِ کوششفرهاد ← عاشقِ شیرین؛ تلمیح

بال قمری این زمان بیدل غبار سرو نیست

گرد وحشت پیش ازین هم هر که بود آزاد داشت

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗